داستان نویسی (49)- انتشارات مانا ایده

🚨هشدار🚨
مراقب سیخ و کباب باشید! هیچ کدام را نسوزانید.

به آزادی بیان خیلی خوش‌بین نباشید! نویسندگی عواقب دارد! اگر کله‌تان بوی قورمه سبزی می‌دهد بیخیال شوید!

با اینکه سر صحبت را با شوخی آغاز کردم اما موضوع کاملاً جدیست! نویسنده آزاد است بنویسد و هرچه ذهنش تراوش می‌کند را روی کاغذ بیاورد؛ اما هر حرفی را نباید گفت! تفکرات از عقاید سرچشمه می‌گیرند و عواقب دارند. پرداختن به برخی از موضوعات مثل راه رفتن روی لبه تیغ است. سیاست، دین، باورهای اجتماعی، تابوها و موضوعاتی که حساسیت برانگیز هستند را نمی‌شود به سادگی سمتشان رفت.
برخی مثل جورج اورول به سیم آخر می‌زنند و هرچه بخواهند می‌نویسند اما آیا می‌دانستید جورج اورول اسم واقعی این نویسنده نیست؟ این اسم مستعار اوست و او در حقیقتاریک آرتور بلر نام داشته است!
برخی مثل دن براون همان‌طور که ابتدای صحبت گفتم کاری می‌کند که نه سیخ بسوزد نه کباب. او موضوعات مختلفی را در قالب داستان بررسی می‌کند و توضیح می‌دهد اما در پایان قصه‌هایش همه چیز به جای اول بازمی‌گردد و اگر احیانا خواننده به فکر وا داشته شده است تقصیر خودش است نه نویسنده!
زمانی نویسنده نارنیا (کلایو استیپلز لوئیس) با خیال راحت کلمه کاکاسیاه به کار برده‌است، مرگ را مفهومی بهتر از زندگی برای کودکان ترسیم کرده است و زن‌ستیزی را در قصه قرار داده و مفاهیم دین خودشان را دستاویز خود کرده است و...
آیا امروزه کسی در دنیای غرب جرأت استفاده از آن کلمه نژادپرستانه را دارد؟ یا اینکه جمله‌ای ضد زن بنویسد؟ (حتی اگر نویسنده خودش هم زن باشد)

در گذشته‌های (نه چندان هم) دور، موضوع همجنسگرایی توسط کلیساها سرکوب شده است اما حالا در جوامع غرب استفاده از این موضوع تبدیل به روشی برای کسب امتیاز شده است! (نمره بعضی از فیلم‌های نتفلیکس را ببینید. المپیک امسال هم که بدون شرح...)

پس مراقب قلم خود باشید چون شما مسئول هستید. درنهایت همان جمله اول را می‌گویم که محتاط باشید و نگذارید سیخ یا کباب بسوزند. در موضوعی افراط یا تفریط نکنید و به یاد داشته باشید که کجا و چه زمانی زندگی می‌کنید و مخاطبتان کیست!



البته اگر نظری شخصی داشته باشم این است: کلا سمت موضوعات سیخ و کباب‌دار نروید. یک گوشه نون و ماست میل کنید و داستانی با کمترین ریسک بنویسید و کسی را نسبت به خود و داستانتان عصبی نکنید. به یاد داشته باشید که شما هنوز تازه‌کار و بی‌تجربه هستید.
برای یک نویسنده مدت‌ها طول می‌کشد که با فلسفه خودش آشنا شود.
اینکه باور ما درست باشد یا غلط را شاید هرگز درموردش مطمئن نشویم و به عمر خودمان قد ندهد.
پس از کجا معلوم؟ شاید باورهایمان مثل نیچه در پایان دیوانه‌مان بکند.

امیدوارم مطلب مفید بوده باشد؛ و البته هوس کباب نکرده باشید!

داستان نویسی (48)- انتشارات مانا ایده

ویسنده تنها یک نویسنده نیست!🧐

او وقتی داستان یک مخترع را مینویسد که اختراعی می‌کند درواقع خودش مخترع است! وقتی اثری هنری همچون نقاشی را وصف می‌کند خودش نقاش است!

دن براون وقتی شخصیتی عالم و پروفسور خلق می‌کند که به هر موضوع تاریخی و مذهبی و نمادشناسی داناست درواقع خودش عالم و داناست!
وقتی جورج اورول در ۱۹۸۴ نمایشگری را توصیف می‌کند که هنوز اختراعش نکرده‌اند، درواقع یک مخترع تلویزیون است!
وقتی آیزاک آسیموف سه قانون رباتی را می‌نویسد، او یک قانونگذار است که آن را برای دنیای واقعی نیز نوشته است!

نویسندگان معمار آینده بشر هستند. و گاهی حتی خودشان هم از آن خبر ندارند.

داستان نویسی (47)- انتشارات مانا ایده

در باب داستان‌های هاوارد فیلیپس لاوکرفت هرچه گفته شود باز کم است. او یکی از معدود نویسندگان آغازگر هستش.
(نویسندگان آغازگر رو بنده به کسانی میگم که مسیر جدیدی برای نویسندگی به وجود می‌آورند و آثارشان ایده‌هایی نو به دیگران نشان می‌دهند. تالکین، رولینگ، اسحاق عاسمف و... میتوان نام برد.)

لاوکرفت ما را با ترس از ناشناخته‌ها و ترس کیهانی و ماورایی آشنا می‌سازد. او خواننده را مجبور به ترسیدن می‌کند. قدرت قلم او در روح انسان نفوذ می‌کند و توصیفاتش به کابوسی در بیداری بدل می‌شود.
تعداد افراد و داستان‌هایی که ایده اولیه‌شان را از قصه‌های او وام گرفته‌اند فراوان است و در بازی و سینما از وحشت لاوکرفت بهره‌های بسیاری برده شده است.

تلاش برای بقا، کنجکاوی در کشف اعماق تاریک، جادوها و طلسمها و مراسمات قربانی، موجودات غیر قابل وصف و وجود نیرویی ناشناخته، جملگی عناصری هستند که در داستان‌های او استفاده شده‌اند.
لاوکرفت قادر بود در داستانی کوتاه و در چند صفحه وحشتی خلق کند که شاید نویسندگان دیگر با نوشتن یک رمان حجیم به آن دست یابند.

از لاوکرفت می‌آموزیم قدرت در کلمات و توصیفات است؛ و نویسنده داستان‌های ترسناک باید دانش عمیقی نسبت به ترس‌های بشر داشته باشد و حتی ترس‌هایی نو خلق کند!
باید یاد بگیریم بدون ترس، ترسناک‌ترین‌ها را تخیل کنیم!

داستان نویسی (46)- انتشارات مانا ایده

درباره نوشتن داستان‌های ترسناک😱

برای ترسناک نوشتن حتماً نباید متخصص ژانر وحشت باشید. حتی لازم نیست حتما داستانی که مینویسید در این ژانر باشد. به کار گیری عنصر وحشت و ترس می‌تواند در هر داستانی به کار برود اما برای بهتر شدن و کسب مهارت در این راه نیاز به مطالعه در این ژانر است.

خلق موضوع جدید در این ژانر به مراتب سخت‌تر است و ۹۹درصد داستان‌های ژانر وحشت کلیشه هستند. اینکه بتوانید عنصر ترسناک تازه‌ای خلق کنید شما را مشهور خواهد کرد. خصوصاً اگر بیایید برای چیزی که اصلا ترسناک نیست وجهی ترسناک خلق کنید شاهکار کرده‌اید.

اما ناامید نشوید! خیلی از نویسندگان جسارت یا توانایی این کار را ندارند اما باز شاهکار خلق کرده‌اند. از عناصری که امتحان پس داده‌اند استفاده کنید.
گرگیه، خون‌آشام، زامبی، ارواح و اشباح، سایه، تنهایی، ساحره در جنگل و بیشمار عنصر ترسناک در این لیست وجود دارد. چگونه استفاده کردن از آنها است که هوش و استعداد شما را به مخاطب می‌رساند.

گوش‌زد: صرفاً ایجاد لحظات منزجرکننده و پر از خون و خونریزی و قطع عضو یا هر تصویری که حال‌بدکن هستش حتماً داستان رو ترسناک نمی‌کند!


کلاس درس نویسندگی برای ژانر وحشت بلاشک و تردید لاوکرفت است. (اصلاً اینطوری بگم که خیلی زشته یک نویسنده علاقه‌مند به ژانر ترسناک حداقل یکی از کارهای لاوکرفت رو نخونه)

💥داستان کوتاه دِیگُن رو پیشنهاد میدم برای همخوانی هفته بعد تا با هم بخونیم. تا هم بهونه‌ای باشه تا علاوه بر خوندن اثری ترسناک درباره داستان کوتاه نویسی هم یاد بگیریم ( که برخلاف تصورات اولیه نوشتنشون سخت‌تر از داستان بلند هستش)

لاوکرفت به خوبی از ترس خالص و عدم آگاهی از ناشناخته‌ها برای وحشت‌زده کردن مخاطبینش استفاده می‌کند.
این لطیفه را شنیده‌اید که ترسناک تر از دیدن یک سوسک در اتاق لحظه‌ای است که سوسک ناپدید می‌شود؟ انسان‌ها از چیزی که نمی‌بینند یا نمی‌شناسند یا درکش نمی‌کنند بیش از هر چیز می‌ترسند.
لاوکرفت بنیانگذار چنین ژانری است! که از چیزی بنویسیم که نمی‌دانیم چیست! حقیقتا جرأت میخواهد بعضی از داستان‌های او را خواند.

داستان نویسی (45)- انتشارات مانا ایده

معضل نویسنده
این قسمت: تمومش کن!
هر داستانی آغازی دارد و پایانی اما خدا نکند نویسنده نوشتن را بدون در نظر گرفتن پایانی برایش شروع کند.

ماجرا از اینجا آغاز می‌شود که ایده‌ای بزرگ و پرزرق و برق و همه‌چی تمام به ذهن خطور می‌کند و تا شروع نشود دست از سر مغز نویسنده برنمی‌دارد. نویسنده خوشحال است چون ایده‌اش را دوست دارد اما بعد مدتی با یک حقیقت روبه‌رو می‌شود: در دوردست‌ها خبری از پایان نیست! به یک آن تمام انرژی از دست می‌رود و میلی به نوشتن نمی‌ماند.

راه حل: هرزمان خواستید قصه‌ای بنویسید یک مرز به شکل دایره اطراف نقطه شروع داستان بکشید و مرز را پایان در نظر بگیرید. از نقطه اغاز به صورت خطی باید داستان تا رسیدن به دایره پیش برود. این خط می‌تواند تا بی‌نهایت برای خودش داخل دایره بچرخد اما باید درنهایت به یک جایی روی خط دایره برخورد کند.

(اگر داستان دنباله داشت به طبع خط داستانی وارد دایره‌ای بزرگ‌تر می‌شود.)

پایان یک داستان لزوماً سرانجام کل داستان نیست چون همیشه می‌توان یک ادامه نوشت اما باید جایی در نظر گرفته شود که متن به آن سو سوق پیدا کند. مثال را کوچک‌تر می‌کنیم. وقتی شروع به نوشتن یک فصل می‌کنید مسلما می‌دانید در چه لحظه‌ای باید تمام شود وگرنه تا به خودتان بیایید می‌بینید اندازه سه فصل نوشتید (با کلی صحنه اضافی و غیر ضروری) اما هنوز نقطه‌ای برای پایان فصل ندارید!
داستان باید روی ریل بماند و هرقدر شخصیت‌های فرعی زور زدند قصه خودشان را بهتان تحمیل کنند که بنویسید بهشان بی‌محلی کنید. (هرچند همیشه وقت برای داستان کوتاه یا بلندِ فرعی نوشتن برای آن شخصیت فرعی هست! مثل یک اسپین آف در نظر بگیرید که بعدا می‌سازید)

فرض کنید داستان زندگی یک شب مردی را می‌نویسید، شبی به مهمانخانه می‌رود تا...
خوب تا چی؟ این کل داستان است: «تا چی»
هدف از رفتن مرد، اتفاقاتی که آنجا انتظارش را می‌کشد، اینکه چی سفارش می‌دهد، با کی صحبت می‌کند و...
اما همه این‌ها یک طرف؛ اینکه قرار است در نهایت از آنجا بیرون بیاید می‌شود پایان داستان. حالا وقتی می‌خواهیم بنویسیم می‌دانیم هرچقدر هم اتفاق بیفتد آخرین اتفاق (که همه چیز به آن ختم شده بود) پایان داستان می‌شود. وقتی پایان داشته باشید فکر کردن و تمرکز راحت‌تر است.

نکته: این حرف‌ها فقط برای تسهیل نوشتن بود. ممکن است وسط داستان ایده دومی به ذهنتان برسد و بخواهید شخصیت اصلی در مهمانخانه کشته شود! مهم نیست تغییرش دهید. شما هنوز یک پایان دارید (یعنی مردن طرف!) و بلاتکلیف نمی‌مانید.

این موضوع فقط مشکل نویسنده‌های کم‌تجربه نیست! مارتین در آخرین صحبت‌هایش آرزو کرده است که کاش می‌توانست تا موقع نوشتن پایان آخرین بخش داستان چیزی از نغمه بیرون ندهد و اگر به گذشته برمیگشت تا اتمام آخرین جلد چیزی منتشر نمی‌کرد.
مشکل او پراکندگی داستان است. کلی شخصیت که از هم دور هستند و مدام دورتر هم شده‌اند اما باید درنهایت مسیرهایشان به هم برسد و در شمال به جنگ با دیگران (آدرز) بروند! حالا او هرقدر زور می‌زند سر اسب را کج کند آنها راه خودشان را می‌روند و تجمع شخصیت‌ها مدام به تعویق میفتد.

نکته پایانی: قبل از هرچیز برای داستان طرحی منسجم و محکم آماده کنید. حتی اگر بدون طرح نوشتن داستان را شروع کردید هرچه زودتر و قبل از اینکه گیر کنید طرح را کامل کنید. (به اینکه کل داستان توی ذهنتون هست و یادتون می‌مونه اکتفا نکنید.)
چطور می‌شود مطمئن شد که طرح خوبی نوشتید؟ از خود بپرسید: تهش چی میشه؟
اگر جواب را بلد بودید شما یکی از مهمترین قدم‌ها را برداشته‌اید!

داستان نویسی (44)- انتشارات مانا ایده

رسیدیم به تحلیل پایانی کتاب مردی که می‌خندد.
باید بدونیم که هر نویسنده باید دلیلی برای نوشتن داشته باشه. درواقع هر هنرمندی هدفی از خلق اثرش داره. هدف ممکنه بروز و ظهور استعدادش در واقعیت باشه، معروف شدن باشه، اثبات توانایی‌هاش به خودش یا دیگران باشه و...
مهم‌ترین هدف اما رساندن یک پیام و درس به مخاطب و دنیاست! اینکه نویسنده حرفی برای گفتن داشته باشه شرط اول و قدم اول هستش. اینکه چه پیامی یا درسی میرسونیم مهم هست اما مهمتر از اون بودنشه. داستان بدون نتیجه و پیام ارزش ادبی نداره.

حاشیه نرم. هدف هوگو موقع نوشتن این داستان به احتمال زیاد گفتن جملاتی بوده باشه که جوئین پلین در اون جلسه مقامات درباری بیان کرد. نویسنده حرف دل خودش رو از زبان شخصیت‌هاش بیان می‌کنه. نقد اجتماعی به زندگی اشرافی اون موقع و...

(نکته و پند: گاهی حتی یک نویسنده حرف‌هایی که برای خودش ممکنه عواقبی داشته باشه رو میاد از زبون شخصیت منفی میگه که اگر جایی بهش گیر دادند بگه اون تصور یک شرور بوده نه خود من!)



ویکتور هوگو با نشون دادن نظام ظالمانه پادشاهی اون دوران، اینکه اشراف به زندگی فقرا اهمیت نمی‌دن (و بهش می‌خندند) به داستانش هدف و معنا بخشیده.
این کنایه که مرد خندان در تأسف برای مردمه و مردان عبوس به همون مردم و زندگیشون و مرد مدافعشون می‌خندند برای من خیلی جالب بود. مردی که میخندد درواقع مردی بود که هرگز نخندید.


نکته مهم دیگه‌ای که هر نویسنده تازه‌کاری که باید بعد اتمام هر داستانی بهش دقت کنه پایانبندی اون داستان هستش.

و اما پایان غم‌انگیز این رمان که اون رو واقعی‌تر جلوه میده! این قصه درباره بدبختی آدمهاست و خیلی کم پیش میاد بدبخت‌ها خوشبخت بشن؛ مگر در قصه‌های پریان که با این جمله تموم میشه: و همه تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند.
اما هوگو بیشتر از قبل ظالمیت دنیای جوئین پلین رو نشون می‌ده و غیر مستقیم میگه در چنین وضعی بدبخت‌ها قرار نیست با یک معجزه خوشبخت بشن. (البته این در خصوص فقط همین کتاب هستش. هوگو ابدا به دنبال ناامید کردن مخاطبش نیست، ولی این پایان دقیقا پایان لازم و مناسب این قصه بود. (اگر همه با هم با قایقشون می‌رفتند و در افق محو می‌شدند و تا آخر عمر کنار هم میموندند و خوشبخت میشدند چه فایده‌ای داشت؟ البته جز اینکه خواننده یک آخیش بگه و کتاب رو کنار بذاره؟ و مطمئنا بعداً فکر می‌کنه چه پایانی زورکی‌ای بود!)

به پایان این کلاس رسیدیم!
ما از این کتاب چی یاد گرفتیم؟ شرح زیبای مکان و موقعیت، توصیف شخصیت‌ها و ویژگی‌هایی که هم‌دردی خواننده رو برانگیخت، نقد اجتماعی جامعه ثروتمند و نکوهش ظلم‌هایی که در حق فقر صورت میگیره، و در نهایت یک پایان شوکه کننده و مرتبط و ادامه دهنده فضای غم‌انگیز داستانی رو یاد گرفتیم.
(برای یک نویسنده به نظرم این ضرورت داره که هر کتابی رو که خوند خودش برای خودش تحلیلش کنه و درس‌هایی که ازش یاد گرفته رو مرور کنه.)

این رو هم یاد گرفتیم که مثلا اگر زمانی خواستیم پایان داستانی بنویسیم اما درباره نوع پایانبندی دودل بودیم به یاد خواهیم آورد که هوگو به ما یاد داد پایان باید با منطق کل داستان هم‌خوانی داشته باشه و به شکلی باشه در ذهن خواننده باقی بمونه.

حالا هر زمان که به اسم کتاب مردی که میخندد برخوردیم به یاد پسر و دختری خواهیم افتاد که با پایان غم‌انگیزشون، درنهایت به لیست بینوایان ویکتور هوگو اضافه شدند.

داستان نویسی (43)- انتشارات مانا ایده

بررسی رمان مردی که میخندد. بی‌مقدمه شروع می کنیم.

صفحه ۱۴۵ با کلمه سیاه‌چال آغاز می‌شود اما آنقدر خواننده عجله خواندن دارد شاید در همان ابتدا توجه نکند! کشش داستانی یعنی این! باارزش‌ترین ویژگی یک داستان این است که مجبورمان کند (و نتوانیم) که کتاب را زمین بگذاریم. در صفحات پیشین ناگهان شور و هیجان جوانیِ شخصیت اصلی برانگیخته می‌شود و پسری که به عمرش جز دختری کور ندیده ناگهان سطح جدیدی از زیبایی را درک می‌کند. نویسنده با ظرافت تمام زیبایی و بدن زن را توصیف می‌کند ( چیزی که هر مردی ازجمله مرد جوان قصه) در تمنایش است. اما میدانیم که این بی‌راهه است چون صورت خودش زشت‌ترین صورت است و خودش هم مدتی کوتاه می‌آید.
نویسنده با نگاهی طنز به قصه حوا و فریب خوردنش از شیطان دارد و این به تحسین زن برمیگردد نه ضد زن بودن. همچنین در توصیف زیبایی‌های زنانه موفق است. متاسفانه در داستان‌های امروزی، چپاندن صحنه‌های صریح جنسی، آن‌هم کاملاً زوزکی، در داستانی آبکی کاری عادی شده و بعضاً در کمال تعجب تحسین برانگیزش کرده و این کار تبدیل به فرمولی برای ساخت داستان یا لحظات عاشقانه شده است! از نگاه من اما کاملا غلط است. چند بار آوردن اسم اندام جنسی و تشریح صریح معاشقه داستان را ابدا زییا نمی‌کند. به هیچ‌وجه آوردن لحظات اروتیک داستان را عاشقانه نمی‌کند؛ آن را فقط اروتیک می‌کند! (هرچند هرنوع متن و داستانی مخاطب خودش را دارد ولی تاحالا شنیدید داستانی اروتیک جایزه ادبیات ببرد؟). تحریک کردن مخاطب، با نشان دادن لحظات زیبا کاملاً فرق دارد. ویکتور هوگو به خوبی هیجانات برانگیخته جوئین پلین را به تصویر می‌کشد و هشدار می‌دهد که این سیاه‌چال است و داستان را پیش می‌برد و دیگر این مسئله را ادامه نمی‌دهد.
نویسنده باید مخاطب خودش را بشناسد و بداند برای کی می‌نویسد و هدف غایی داستان چیست. هوگو زندگی مردم فقیر را نشان می‌دهد. پسری که در حداکثر نیاز جنسی در عین بی‌تجربگی و معصومیت در آنسو زنی از جامعه ثروتمند که برای تفریح میخواهد بودن با (به قول خودش) زشت را تجربه کند. هدف نشان دادن وضع آن مردم است نه صرفاً خلق یک صحنه هیجانی برای خواننده نوجوان که البته هوگو استاد نوشتن است و آن چه می‌خواهد مخاطب بخواند را می‌نویسد.
برای چند لحظه بیایید کمی سریع در داستان جلو برویم. در صحنه‌ای که جوئین پلین وارد اتاق خواب زن می‌شود نویسنده می‌خواهد ذهن بی‌بندوبار و رهای زن اشرافی را نشان دهد که به دنبال سودجویی شخصیست و به کرامت انسانی طرف مقابل بی‌اهمیت است و شوک پایانی برای وقتیست که مطلع می‌شود جوئین پلین واقعا کیست و او را مرخص می‌کند!

پارازیت:( در پرانتز اضافه کنم که صحنه‌های صریح گاهی برای پیش‌برد داستان چه بسا ضروری شود. کتاب‌های مارتین (نغمه یخ و آتش) پر است از این لحظات و اگر چه نظر شخصی‌ام بر زیاده‌روی کردنش است اما حقیقتا داستانش با موضوعاتی مثل حرامزادگی و زنای محارم و... گره خورده است و اگر آن را از وستروس کم کنیم تقریباً چیزی از آن نمی‌ماند!)

برگردیم به ادامه بحث اصلی. متن داستان پس از دریافت نامه اما به آن سویی که فکرش را می‌کنیم ( یک ملاقات شبانه) پیش نمی‌رود. جوئین پلین در خواب هم نمی‌بیند که چه چیزی در انتظارش است؛ یک سیاهچال!
در پایان این متن باید به دو شخص دیگر اشاره کرد. اول به دختر کور و معصوم قصه اشاره کنم که هوگو او را نمادی از عفت به تصویر می‌کشد که نه با گناه و نه دنیای پر از گناه آشنایی ندارد. او در یک تاریکی پاک سیر می‌کند و جوئین پلین را چون خدایی می‌پرستد. در هر لحظه حضورش خواننده برای او تأسف می‌خورد و دوست دارد سرنوشتی خوب در انتظارش باشد. خواننده برای او شاید حتی بیشتر از مرد خندان قصه نگران باشد و این نشانه شخصیت‌پردازی خوب دئا است.
و اورسوس، پدر بداخلاق و همیشه نگران و بدبین که هوگو می‌خواهد بگوید دنیا را بسیار خوب می‌شناسد و ما خطرات جامعه اعم از قانون سختگیر و وانتپاک‌های ترسناک را از چشم او دیده و با آن آشنا می‌شویم. او شخصیتی است که خیالمان بابتش راحت است و همان پیر خردمند کلاسیک در این داستان است (قبلا نمونه‌هایی از این تیپ شخصیتی نام برده‌ام) و برای حل مشکلات و یافتن راه‌حل نگاهمان به او خواهد بود.

بخش بعدی بررسی بخش پایانی خواهد بود و نگاهی به پیام داستان و هدف کلی نوشتن این اثر.

داستان نویسی (42)- انتشارات مانا ایده

دیالوگ‌های ایده‌ساز!
با خوندن دو سه خط میشه داستانی بزرگ رو متصور شد. شما با چند خط زیر چه داستانی به ذهنتون میاد؟


- ورود غیر مجاز! ابتدا تایید کنید که ربات هستید.
- این چه سوالیه؟! معلومه که رباتم. فکر کردی قراره چی باشم؟ انسان‌ها که خیلی وقته منقرض شدن.

داستان نویسی (41)- انتشارات مانا ایده

معجزه کلید واژه (یا هرچی که می‌خواید اسمش رو بذارید!)
یکی از قدرتمندترین ابزارها برای ماندگاری داستان در ذهن مخاطبش کلید واژه‌هاست.
یک کلمه یا یک جمله و یا حتی یک عبارت که بار مفهومی یا احساسات داستان رو به دوش می‌کشه و در جای درست به کار می‌ره تا گوشت و خون خواننده نفوذ می‌کنه.
مثل زمستون تو راهه در بازی تاج و تخت!

مثلاً تصور کنید در نقطه اوج داستان شما کسی که قول بزرگی داده بود رو می‌شکنه ( حالا به هر دلیل خوب یا بدی مثل فداکاری یا خیانت و...) و لحظه‌ای احساسی رقم بزنه. در اون لحظه خیلی مهمه چه چیزی گفته میشه.
یک مثال دیگه، جنگجویی کل عمرش می‌خواد انتقام خانواده‌اش رو از پادشاهی که دستور قتل‌شون رو داده بگیره اما لحظه آخر اون شخص منفی میگه من پدرت هستم! ( توی جنگ ستارگان مشابه‌ش بود و ویدر به لوک همین رو گفت!)

یک مثال دقیق‌تر و با آدرس بگم. یک کلمه خیلی ساده اما بخاطر قرار گرفتن در محل خاصی از داستان و تکرار های به جا دارای معنای دومی میشه که فقط در اون داستان صاحبش هستش.
کلمه اوکی یا باشه در «خطای ستارگان بخت ما» یک مثال روشنه. هِیزل و آگستیوس واترز با همین کلمه عشق بی‌نهایتی به هم نشون میدن.

فیلمش رو هم پیشنهاد میدم ببینید.

شما چه کلمات یا عباراتی به ذهنتون میرسه؟ اگر داستانی می‌نوشتید که توش یک کلمه اینطوری می‌بود، اون چی بود؟ اگر دوست داشتید میتونید اون کلمه به همراه چند خط از داستانش رو به صورت خلاصه کامنت بذارید.

داستان نویسی (40)- انتشارات مانا ایده

امروز به موضوع اسپویل می‌پردازیم.

اسپویل کردن (spoil) برخلاف معنیش به نظرم چیز بدی نیست. درواقع خیلی هم خوبه. در داستان اسپویل کنید! تالکین کتاب سوم ارباب حلقه‌ها رو بازگشت شاه اسم گذاشت و قصه رو اسپویل کرد. اما به نظر من نه تنها خراب یا اسپویل نکرد بلکه اشتیاق خواننده رو بیشتر کرده تا زودتر کتاب رو تا آخرش بخونه و به اون بخشی که اسم کتاب گفته برسه!

(در داستان‌های فانتزی خصوصاً) می‌تونید در قالب یک پیشگویی یه ذره از داستان رو توی متن لو بدید. این خرده نونی هستش که می‌ریزید و مخاطب تشنه ادامه قصه میشه. کشش داستانی خصوصاً برای داستان‌های بلند حرف اول رو میزنه. کتاب جنایت و مکافات برای من یک عذاب تموم نشدنی بود چون به نظرم خیلی متنش طولانی‌تر از آنچه که لازم باشه بود! اما چون سرنوشت شخصیت اصلی و فرجامش برام مهم شده بود (خرده نون کارش رو کرده بود) کتاب رو تموم کردم. در اون کتاب اما مدام اشاره می‌شد که قانون گناهکار رو مجازات می‌کنه و شخصیت اصلی اضطراب لو رفتن داشت؛ این یک اسپویل ریز به حساب میاد. با این حال حتی ممکنه لحظه آخر اونچه که اسپویل وعده داده بود پیش نیاد. البته این مثل چاقوی دو لبه‌ست. فریب مخاطب خیلی خطرناکه. وقتی خواننده منتظر چیزیه که قول دادید؛ مثلاً طبق یک پیشگویی فلان ناجی میاد و کل قصه ازش بگید اما تهش معلوم شه ناجی درکار نیست. خواننده با این کار از قصه و صاحب اثر متنفر میشه و ارزش کل اثر با همه زیبایی‌هاش از بین میره. (پایان سریال بازی تاج و تخت رو به یاد بیارید). اسپویل کردن در داستان دقت و ریسک کردن لازم داره و اگر مطمئن نیستید درست از آب درش میارید لزومی نداره انجامش بدید. ولی اگر موفق باشید قصه رو قشنگ‌تر می‌کنه.

داستان نویسی (39)- انتشارات مانا ایده

نقد ادبی

پسامدرنیسم
پست مدرنیسم دراواخر 1970مطرح شد.دراصل ناظر به وضع معماری بعداز جنگ جهانی دوم است اماامروزه درموردفرهنگ وهنر وتکنولوژی وادبیات دهه های اخیر به کار می رود.درمعماری جدیدازیک سواز امکانات به ظاهر هنری تزئینی چون مجسمه های رومی ویونانی استفاده می شودوازسوی دیگر نمی خواهند به فضاهای معماری کهن برگردند.
سخن پست مدرنیست هابه صورت خلاصه این است که نباید خودرامحدودبه استفاده ازابزار وامکانات عصر مدرنیسم کردبلکه ازدوره های پیشین هم می توان استفاده کرد.
از امکانات گذشته می توان به عنوان ماده خام استفاده کرد،ازگذشته می توان برای امروزارمغان ها آورد.لذاپست مدرنیسم دوبعدی وحتی چندبعدی یا چندوجهی است.
پست مدرنیسم نوعی بینش انتقادی نسبت به ایسم هاومکتب های محدود تک بعدی است ولذا برخی آن را نوعی اعتراض وانتقادبه تمدن غرب دانسته اند.پست مدرنیست ها شیفته نیچه هستند.
از نظریه پردازان معروف پست مدرنیسم یکی ژان فرانسوالیوتار است که مختصه اصلی پست مدرنیسم رااعتقادبه عدم وجودمعنا در متن می داند ودیگری دلوز که می گوید: مختصه اصلی هنر مدرن آن است که امکان ندارد.
رمان پست مدرنیستی
پست مدرنیست ها معتقدند که زندگی وهستی دررمان های سنتی به صورت کلیشه یی وقالبی نمود شده است.آن ها معتقدند،یک داستان می تواند چندنوع پایان داشته باشدوخواننده هرکدام راکه می خواهد انتخاب کند واساسا داستان نباید حتمانتیجه وپایانی داشته باشد،انسجام متن بی معنی ست هیچ چیز قطعی نیست وبدین ترتیب داستان پست مدرنیستی به زعم ایشان نزدیک ترین روایت به زندگی واقعی وهستی است دراین داستان ها زاویه دید معمولا اول شخص است تاداستان درعین ناباوری،واقعی تلقی شود.
برخی مشخصات رمان پست مدرنیستی
1-عدم قطعیت
2-تناقض
3-جابه جایی
4-عدم انسجام
5-فقدان قاعده
6-زیاده روی
7-اتصال کوتاه
8-مشارکت خواننده در قرائت متن
اساسا در پسامدرنیسم سخن از یک متن کلی است که در آن هیچ فرقی بین سیاست وادبیات وفلسفه نیست.پسامدرنیست هابه چند بعدی بودن متن معتقدند.در آثارپست مدرنیستی معمولا یکی از ابعاد،مربوط به گذشته است که به آن اشاره هایی طنز آلود شده است.

داستان نویسی (38)- انتشارات مانا ایده

✉️طراحی بی‌نقص شخصیت شرور یا به صورت دقیق‌تر نیروی شر در داستان از دید من به مراتب مهم‌تر از شخصیت‌های مثبت و حتی شخصیت اصلی و قهرمان داستان است.
بزرگ‌ترین داستان‌ها، شهرت‌شان را مدیون شخصیتهای منفی (و بعضاً خاکستری) هستند.
جهان آردا حقیقتاً با مورگوت و سائورون به داستانی که هست بدل شده است. دارث ویدر مساویست با جنگ ستارگان، دیگران (آدرها) در نغمه یخ و آتش که حتی حضور کم‌شان در رمان‌ها از ترسناکی‌شان کم نمی‌کند، جیمز موریاتی در داستان شرلوک هلمز، ملکه برفی نارنیا، و لیستی بیشمار و بی‌انتها از شرورهای تاریخ!

وقتی شخصیت منفی یا نیروی شر داستان جلای کافی داشته باشد، هم رفتار و هدف شخصیت قهرمان معنا می‌یابد (که معمولا نبرد با شر است) هم برقرار کردن ارتباط با داستان برای مخاطب را تسریع می‌کند و هم کشش داستانی لازم برای به دنبال خود کشاندن مخاطب تا پایان را فراهم می‌کند؛ چه بسا خود ویلن محبوب‌ترین شخص داستان بدل گردد! (حتی با کمترین میزان حضور در داستان)
شخصیت‌های خاکستری از این قاعده مستثنی نیستند. در حقیقت شخصیتهای خاکستری همان قهرمانان شکست خورده و یا شرورهای تضعیف شده‌ای هستند که برای همذات‌پنداری بیشتر شکل می‌گیرند. برای مثال کسی با شر مطلق ارتباط نمی‌گیرد اما همین شر اگر در گذشته یا حتی حال داستان عاشق باشد و شکست عشقی تجربه کند و یا از رفیقی خیانت دیده باشد (و شاید همین‌ها هم او را متحول کرده باشد،) به راحتی با او ارتباط برقرار می‌شود و آن حس دلسوزی‌ای که برمی‌انگیزند همان فوت کوزه‌گری لازم برای تکمیل شخصیت‌پردازی اوست.

نکته: این همه حرف نزدیم که فقط بگیم شخصیت منفی اصل کاریست و بس! داستان مثل یک ترازوی متعادل باید میان خیر و شر تعادل حفظ کند و فقط در نقاط عطف داستانی و یا پایان داستان این موازنه از بین می‌رود!
گاهی برای اعمال قدرتِ شر داستان موازنه به سمت او و در پایان هنگام پیروزی خیر بر شر موازنه به سمت مخالف می‌رود.

نکته: مهمترین قانون در داستان نویسی (در هر بخشی) این است که در حقیقت هیچ قانونی وجود ندارد و به قول باربوسا در دزدان دریایی کارائیب صرفاً دستورالعمل هستند تا قانون! پس هرچه دلِ تنگت خواهد بنویس. در نهایت سرآشپز است که تصمیم می‌گیرد از چه ادویه‌ای در آشپزی استفاده کند نه کتاب آشپزی! (این موضوع به بحث ویرایش داستان ختم می‌شود که بعداً با هم بررسی می‌کنیم.)

داستان نویسی (37)- انتشارات مانا ایده

وقتی از معجزه موسیقی گفتم منظورم یک آهنگ برای کل یک داستان بود. آهنگی که قدرتش اونقدری باشه که وقتی گوش دادی داستانی در حد فیلمنامه V for Vendetta بنویسی.
سریال مانی هایست یا La Casa De Papel همچین اثریه و تمام لحظات احساسیِ داستان، بخشی از زیباییش رو مدیون آهنگ به درود ای زیبا (Bella Ciao) هستش.
این یعنی قدرت انتخاب بهترین‌ها برای داستانت.
آهنگ گوش بدید. بالاخره شما هم یک آهنگی می‌شنوید که بلا چاوُی قصه شما میشه و با حسی که ازش می‌گیرید شاهکارتون رو می‌نویسید.

( کلی آهنگ میشه اسم برد که به اثری ارزش داده و حس نوستالژیک قوی به داستان داده. حتی در کارتون‌ها هم همینطوره. امکان نداره آهنگ ابتدای شرک یا آهنگ‌های انیمیشن فروزن رو نشنویم و اون حس نوستالژیک و حس خوبی که موقع دیدن اثر داشتیم برامون زنده نشه. در پست بعدی یکی از همین موزیک‌ها میذارم.)

یک پیشنهاد جسورانه: همونطورکه در بنر تبلیغی کانال گفتم اگر داستان شاهکاری ندیدید هنوز پس خودتون بنویسید، حالا هم میگم اگر آوازی شاهکار هنوز برای داستانتون پیدا نکردید پس خودتون بنویسیدش!
اشعار هم معجزه می‌کنند. شعر ده سرخ‌پوست در رمان ‹ و سپس هیچکس نماند › اثر زیبای آگاتا کریستی نمونه‌ش هستش. (البته در مینی سریال اقتباسیش تبدیل به ده سرباز شد. هم کتاب هم سریالش پیشنهاد میشه.)

داستان نویسی (36)- انتشارات مانا ایده

ادامه بررسی کتاب مردی که میخندد:

همانطور که انتظار می‌رفت عدالت اجرا شد. مسافران کشتی اما صرفاً چند بدبخت دیگر بودند و لحظات دلهره‌آوری سپری کردند تا به پایان غم‌انگیزی برسند که حتی برایشان تأسف می‌خوریم. در لحظات آخر یک اعتراف‌نامه نوشته شد که بدون تردید نویسنده آن را دستمایه‌ای برای بخشی از آینده داستان خواهد کرد وگرنه آوردنش بی‌فایده می‌شود.

اما داستان به پسر بچه بازمی‌گردد و دوباره خواننده در ترس و تنهایی او شریک می‌شود.
هوگو هوای سرد را دوباره توصیف می‌کند و تأکید بر زمستان‌های آن زمان می‌کند. ( قرن‌ها پیش که هنوز زمین با گازهای گلخانه‌ای گرم نشده بود زمستان‌ها طولانی و بسیار سرد بودند و این نکته را به یاد داشته باشید که اگر داستانی که می‌نویسید در دوران قدیم رخ می‌دهد باید زمستان‌های سرد و خشکی داشته باشد.)
در آن شرایط سخت می‌بینیم نه فقیر و نه ثروتمند در به روی پسر باز نمی‌کنند. ترس از بیماری و طاعون هم مضاف بر علت است.
(اگر دوست دارید درباره بیماری همه‌گیر قصه بنویسید حتماً مطالعه کتاب طاعون اثر آلبر کامو را پیشنهاد می‌کنم)

در نهایت مردی که مثل کولی‌هاست ناجی می‌شود و قصه برای لحظاتی آرام میگیرد و خواننده نفس راحتی می‌کشد که نجات یافتند و بدبختی تمام شد اما ناگهان این قسمت از داستان با کور بودن دختر تمام می‌شود و مثل آب سردی که بر سر خواننده ریخته شود او را دلسرد می‌کند و به او یادآوری می‌شود کتابی که می‌خواند درباره مردم بیچاره‌ای است که روی خوشبختی نخواهند دید.

داستان نویسی (35)- انتشارات مانا ایده

ویکتور هوگو متخصص نوشتن داستان بدبخت بیچاره‌هاست؛ خواننده رو به وسط زندگی مردم فقیر میندازه و مجبور می‌کنه زجر کشیدن‌شون رو ببینیم و برای فلاکتشون غصه بخوریم! این مقصود نهایی یک داستان غم‌انگیز هستش و اگر جیگر آدم کباب شه یعنی نویسنده به هدفش رسیده!
هوگو در ابتدای این کتاب با فضاسازی‌ای دارک و ناراحت کننده دنیایی بی‌رحم رو به تصویر می‌کشه و خواننده رو مجبور به همذات‌پنداری با کودکی می‌کنه که بی‌کس و تنها در جهنمی سرد رها شده!
از همین ابتدا ما نگران سرنوشت پسربچه خواهیم شد و این یعنی کشش داستانی. مهمترین درسی که از این بخش از کتاب میشه یاد بگیریم همین ایجاد کشش داستانی قوی هستش.
این خشت اول کتاب رو یک معمار استاد گذاشته و زیربنایی محکم برای کل قصه میشه و تا ثریا داستان دقیق پیش خواهد رفت! (و خواننده تا آخر کتاب این شب نحس رو فراموش نمی‌کنه)

نویسنده فقط یک متکلم وحده نیست و از یک جایی ما داستان رو از چشم کودک آواره می‌بینیم! لحظه دیدن مرد اعدام شده شوکه کننده نیست بلکه اینکه اون کودک اونقدر سنش کمه و چیزی که میبینه رو کاملاً درک نمی‌کنه؛ و همین کودکه که نصف شب در کولاک گیر کرده شوکه کننده‌ست.
( به تصویر کشیدن لحظات ترسناک اما از نقطه نظر کودک کار ساده‌ای نیست! در چند سال اخیر بازی کابوس‌های کوچک (little nightmares) بخوبی در این کار موفق بودند و میشه ازشون ایده گرفت! کمیک کوتاهی هم داره که پیشنهاد میدم بعداً بخونید!)
با دیدن پسربچه در آن شرایط فورا براش ناامید میشیم چون احتمال زنده موندنش کمه. همزمان ما از دست مسافران کشتی خشمگین هستیم که چنین جنایتی مرتکب شدن. ( نویسنده این خشم رو پیش‌بینی کرده {چون خودش بذرش رو کاشت} و در فصل بعد محصولش رو برداشت می‌کنه و خشم ما رو به اندوه و حتی افسوس و دلسوزی بدل می‌کنه. اسپویل نمی‌کنم، خودتون خواهید دید!)

همچنین باید از شیوه فضاسازی قصه یاد بگیریم. نویسنده‌ی تازه‌کار براش سواله که: چطور می‌شود به خوبی فضاسازی کرد؟!
جوابش اینجاست. با چند توصیف و استفاده درست از کلمات.
پسربچه در کولاک گیر کرده بود و می‌لرزید. این که فضاسازی نیست! همون طور که خوندید هوگو با متنش کاری میکنه که ما هم اندازه پسربچه از سرما بلرزیم.
نکته بعدی که به چشم میاد افراد کشتی بودند که خیلی زود داستان از اونها عبور می‌کنه اما ما کنجکاو هستیم ببینیم سرنوشت این جنایتکاران چی میشه. این باز یک کشت دیگه‌ست که کشش داستانی ایجاد می‌کنه.

آخرین نکته‌ای که میشه دربارش گفت، چگونه شروع کردن داستان هستش.

هشدار اسپویل: این پسربچه همون مردی که میخندد هستش که اسم کتاب شده. پس کانون داستان میشه اون و نویسنده بدون حاشیه سازی الکی یک‌راست رفته سر اصل موضوع. بقیه داستان مسلما حول محور این شخصیت خواهد چرخید و بی‌شک پایان بندی قصه نیز باید به خود این شخصیت برگرده

پایان اسپویل

(در روزهای آتی در یک پست مفصل درباره پایان بندی داستان خواهم گفت.)

داستان نویسی (34)- انتشارات مانا ایده

🏞معجزه تصویر🖼

درباره خلق ایده با موسیقی صحبت کردیم. ولی چشم بهتر از گوش ایده به دست می‌آورد.
زمانی می‌رسد که شما هم وقت کافی هم انرژی و انگیزه کافی برای نوشتن دارید اما دریغ از یک ایده جذاب!
برای حل این مشکل ببینید! از دیوار سفید هم ایده بکشید بیرون. به تصاویر و عکس‌های هنری نگاه کنید و سعی کنید یک حکایت از دلش استخراج کنید. شما یک معدنچی هستید و تصاویر سنگ‌های که الماس در خود دارند!
بگذارید نقاشی‌ها حرف بزنند. قصه‌شان را تعریف کنید.
در تصویری که لینکش در متن قرار گرفته، تصویر شهری بزرگ می‌بینیم که دختری نشسته روی بام به آن بی‌توجه بوده و نگاهش سمت دیگریست.
شما حتماً لازم نیست قصه همین دختر را قصه خود قرار دهید. به این فکر کنید در آن شهر ممکن است چه بگذرد، دختر به چه نگاه می‌کند، آن علامت تجاری کنار صورت دختر چیست؟ آیا داستانی پشت آن علامت است؟ شاید قصه‌ای هم باشد که نه از زبان آن دختر بلکه از زبان آن گربه باید بشنویم! فقط فکر کنید فکر کنید! بی‌نهایت ایده وجود دارد، استخراجش کنید.

لزومی ندارد دقیقاً آنچه از تصاویر به ذهن می‌آید را استفاده کنید. من خودم چند سال پیش با دیدن یک آرت از همین کانال ایده‌ی داستانی کوتاه به ذهنم رسید و همان، شروعی شد برای نوشتن یک مجموعه داستان کوتاه ترسناک که ابدا هیچ ربطی به اون عکس ندارد!

ایده‌ها مثل بذر گیاه می‌مانند و وقتی رشد می‌کنند از شکل اولیه فاصله می‌گیرند. تغییر ایده مهم نیست! ادامه مسیر مهم است!

داستان نویسی (33)- انتشارات مانا ایده

🎶 معجزه موسیقی! 🎶
بعضی وقت‌ها مغز قفل میشه و هیچ جوره ایده به ذهن نمیاد.
برای حل این معضل آهنگ گوش کنید! ایرانی، خارجی، بیکلام، باکلام، کلاسیک، جدید؛ فرقی نداره!

منظورم گوش دادن ساده نیست! میرید یک گوشه ساکت و خلوت با آرامش گوش میدید (دفتر خودکار دم دست باشه) موقع گوش‌دادن به آهنگ حسی میاد سراغ آدم (می‌تونیم جوگیر شدن هم بذاریم اسمشو!) همون لحظه که حس رو گرفتید، حس و حالتون رو سریع به دستتون اضافه کنید. بذارید انگشت‌هاتون با ریتم موزیکش برقصه و کلمه خلق کنه.

فقط مراقب باشید چی گوش میدین. حماسی مینویسین؟ حماسی گوش بدید! قصه عاشقانه مینویسید؟ بسته به غمگین یا شاد بودن صحنه‌ای که گیر کردین آهنگ گوش بدید! معجزه می‌کنه. بهم اعتماد کنید.
اگر اخبار فیلم‌های سینمای روز دنیا رو دنبال می‌کنید حتماً تریلر فیلم ددپول و ولورین رو این روزها دیدین. حس و حال آهنگ مثل یک دعا از مادانا مستقیم به تریلر تزریق شده؛ گرچه این انتقال حس با گذاشتن خود آهنگ میسر شده، منظور این نیست که خود آهنگ رو ببرید به داستان (البته اینم میشه و موراکامی نویسنده ژاپنی ازش بهره برده!) بلکه منظورم اینه که حسی که می‌گیرید رو برای نوشتن بکار ببرید! از کجا معلوم، شاید سازندگان فیلم ددپول با شنیدن اون آهنگ ایده کوچیکی برای تریلر گرفته باشند! ( آهنگی که زمان انتشار آن فروش بالایی داشت و برای این فیلم هم به قول معروف اومد داشته!)
{و حتی می‌خوام جسورتر بگم، شاید همین آهنگ ایده ساخت فیلم رو آورده باشه. فقط به چند خط اول آهنگ و اسم فیلم که وعده بازگشت شخصیتی محبوب اما مرده رو می‌ده فکر کنید:
Life is a mystery, Everyone must stand alone, I hear you call my name, and it feels like home
قبول دارید؟}
برگردیم سر اصل موضوع! فیلم‌ها اقتباس داستان‌ها هستند اما داستان نویسی برعکسه. شما فیلم داستانتون رو دارید که توی ذهنتون مدام برای خودتون پخش می‌کنید و طبق اون پیش میرید؛ اما هنر شما ایجاب می‌کنه اون تصاویر رو با کلمات کافی توصیف کنید و روی کاغذ بیارید. پس طوری بنویسید که فکر کنید اگر فردا روزی ازش فیلم ساختند اون فیلم همونی باشه که توی سر خودتون تصور می‌کردید و می‌دیدید! (پارازیت: فکر کنید مارتین موقع ساخته شدن فصل اول بازی تاج و تخت چه حسی داشته، همین رو انگیزه کنید. )
و مسلما هر فیلمی آهنگ، آواز و موسیقی متن داره؛ حتی اگر فقط توی سر شما باشه!

توصیه: حتی برای انرژی دادن به خودتون هم که شده یک آهنگی کوتاه و تیتراژ مانند برای داستانتون درست کنید و هر موقع رفتید سراغ نوشتن ادامه داستان اونو اول زمزمه کنید واسه خودتون.

نتیجه: وقتی بدن (و دست) هیجان‌زده میشه به سرعت برق و باد می‌نویسه.
نگران گند زدن هم نباشید! هرچقدر می‌تونید بنویسید. ویرایش برای بعد هستش. متن نوشته نشده رو نمیشه ویرایش کرد.


🫧اما معجزه موسیقی فقط در آهنگ گوش دادن نیست! وقتی در نوشتن دیالوگ گیر کردید صحنه رو مثل تئاتر اجرا کنید و دیالوگ‌ها رو مثل یک نمایشنامه بازی کنید. (حتی بازیگرهایی رو برای شخصیت‌ها تصور کنید و بذارید اونها دیالوگ بگن. AI می‌تونه پس مغز ما هم میتونه!) و اینطوری خواهید دید خودبه‌خود دیالوگ‌ها تکمیل میشن! شک داری؟ امتحان کن.
🎯(این روش همچنین برای چک کردن کیفیت دیالوگ‌ها و جمله‌سازی هم کاربرد داره)

داستان نویسی (32)- انتشارات مانا ایده

⚠🚨 هشدار:
یکی از اشتباهات رایجی که ممکن است یک نویسنده تازه‌کار مرتکب شود این است که فکر کند ژانر کودک آسان‌ترین شروع برای نوشتن است!
نوشتن داستان‌های کودکانه سواد بسیار زیادی می‌طلبد. توصیف و توضیح پیچیده‌ترین موضوعات باید به ساده‌ترین شکل و البته قابل فهم برای کودک بیان شود. نویسنده علاوه بر این بایستی معلومات کافی از روانشناسی کودک داشته باشد.

نتیجه‌گیری داستان در پایان مهم‌ترین رکن و درواقع وظیفه اصلی آن محسوب می‌شود. داستان باید پیامی داشته باشد و موضوعی مهم را به بیان ساده به کودک یاد دهد.
🐑مثال: داستان شنگول و منگول از عناصر ترس و دلهره برای ایجاد یک فانتزی وحشتناک استفاده می‌کند تا خطر افراد بیگانه و لزوم دوری و اعتماد نکردن به غریبه‌ها را آموزش می‌دهد!


داستان‌های کودکانه جملات کوتاهی دارد و از کلمات با معنی ساده و مستقیم بیشتر استفاده می‌شود. (حتی گاهی بدون کلمه و فقط با تصاویر بخشی از داستان روایت می‌شود. در واقع در داستان کودکانه هرقدر تصویر بیشتر بهتر!) اگر متن دارای آهنگ باشد یا اصلاً شعر باشد (شعری که آسان حفظ شود!) بهتر است.

هم‌چنین اسم‌گذاری مناسب داستان در جلب توجه کودکان و ایجاد علاقه در آنها حائز اهمیت است!

🏆 اگر تجربه کمی در نوشتن دارید، در اولین قدم به سراغ داستان‌های کودکانه نروید. مگر اینکه نویسنده خودش هم کودک باشد.

داستان نویسی (31)- انتشارات مانا ایده

قدم اول: ایده!

برای نوشتن داستان باید بدانید می‌خواهید درباره چه بنویسید. به موضوعی فکر کرده‌اید؟ ایده‌ای دارید؟🧐🤓

ایده‌سازی و خلاقیت یکی از ارکان اصلی نوشتن داستان است. ذهن یک نویسنده باید بتواند با نگاه به هر چیز موضوعی برای نوشتن پیدا کند. اما اگر واقعاً ذهنی تهی از ایده دارید کارتان زار است! کتاب خواندن و فیلم دیدن و شاید حتی آهنگ گوش دادن ممکن است به ایده‌سازی کمک کند.👌

🚷 نکته۱: ایده‌سازی با کپی ایده فرق دارد! ایده اولیه داستان هرچقدر اصیل‌تر باشد بهتر است. خلاقیت به خرج دهید!
مثال: اگر می‌خواهید داستان گم شدن دختری در جنگل یا یک دنیایی خیالی بنویسید زحمت نکشید! شنل قرمزی و آلیس در سرزمین عجایب قبلا نوشته شده. اما اگر اصرار به گم کردن یک دختر بینوا در دنیایی خیالی هستید پس بنشینید اول درباره دنیایی که قرار است دختر در آن گم شود را خلق کنید! شالوده را تغییر دهید! لازم نیست حتماً دختر یا پسر بچه باشد که گم می‌شود. یک بچه گربه یا روحی سرگردان و خنگ یا هر موجودی خیالی هم می‌شود گم کنید. هاج زنبور عسل را به یاد بیاورید.

❌نکته۲: هیچ نویسنده‌ای صفر تا صد ایده‌هایش اصیل نیست و هر داستانی الهاماتی از داستان‌های پیش از خود دارد. پس ناخنک زدن به داستان‌هایی قدیمی‌تر بخصوص اساطیر لازم است!😜

✅ نکته۳: نوشتن طبق قواعد داستانی کپی نیست. برای مثال: وجود پیرمرد دانا در داستان کپی به حساب نمی‌آید؛ حتی اگر دارای شباهت بسیاری باشند. برای نمونه: گاندلف در ارباب حلقه‌ها پیر خردمندیست که گروه را رهبری می‌کند و در طول مسیر مقابل شرارت می‌ایستد و خودش را فدا می‌کند. در فیلم جنگ ستارگان هم اوبی‌ون کنوبی هم همان نقش را در داستان دارد.
🔍 هردو هم سرانجام به داستان برگشتند. اولی زنده شد، دومی هولوگرام و روحش برگشت!

باز تاکید می‌کنیم که ایده‌ها را تغییر دهید! مثل خمیر نان ورز دهید و فرم اولیه را از بین ببرید. نسبت به ایده بی‌رحم باشید! قصابی‌اش کنید! مثلا می‌خواید راجع به شیوع بیماری مثل کرونا بنویسید؟ کتاب طاعون کامو را بخوانید یا راجع به تاریخ بیماری‌ها مطالعه کنید؛ مثل تعریق سرد! ولی همه چیز را تغییر دهید.

پرسش: منظورت چیه؟ جون بکن واضح حرف بزن.😐😵‍💫
جواب: شما اول باید تصمیم بگیرید در چه ژانری می‌خواهید بنویسید بعد برای آن ایده‌سازی کنید.

پس با این حساب قدم بعدی ژانر شناسی است.
چگونه انواع ژانر بشناسیم؟ آثاری از آنها مطالعه کنید. هزار تعریف و خلاصه هم گفته شود تا اثری از آن ژانر نخوانید کاملاً درکش نمی‌کنید! عجله دارید؟ داستان کوتاه یا کمیک بخوانید.

داستان نویسی (30)- انتشارات مانا ایده

در قدم اول برخلاف تصور شما تمام سعی‌ام رو میکنم تا پشیمون شید!

از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخر. چرا می‌خواید نویسنده بشید؟ چه کاریه اصلاً ؟! میدونید قراره چقدر ذهنتون درگیر کلی موضوع بشه؟ تا چه مدت باید دغدغه‌های کوچیک و بزرگ داشته باشید؟!
نویسندگی حوصله می‌خواد، وقت می‌خواد، تمرکز، انگیزه، تیزبینی، ذهن آرام، محیط آرام، خلاقیت، قوه تخیل قوی، و می‌تونم تا صبح بشمرم.

باید زحمت بکشید. وقت بذارید. کتاب خوندن باشگاه بدنسازی ذهن شماست! در روز چقدر می‌تونید مطالعه کنید؟ ( کتاب درسی هم حساب نیست مسلما!)
کسی رو دارید بعدا بهش داستانتون رو نشون بدید تا نظر بده؟ یک شخص مطمئن؟

حوصله دارید اگر خراب کردید از اول درست کنید؟

وسط راه بیخیال نمی‌شید و حسرت فقط چند هفته یا ماه یا سال از عمر تلف شده رو حسرت بخورید؟

آه و ناله و نق زدن ندارید؟

هنوز بیخیال نشدید؟ خوب تبریک می‌گم! شما مهم‌ترین عنصر لازم برای نویسنده شدن رو دارید: علاقه.

البته هنوز تیر آخر مونده! حاضرید؟!
انتظار نداشته باشید همه نوشته‌هاتون عالی از آب در بیاد و همون اول کار انتشاراتی‌ها براتون سروپا بشکونند! این ممکنه یک عمر طول بکشه! (البته سعی می‌کنیم یه ذره آسونش کنیم؛ با همدیگه!)

و فراموش نکنید حتی بعد از اون هم ممکنه از پس مخارج چاپ بر نیاید!

و بدتر از همه، نویسندگی شغل پردرآمدی نیست و قرار نیست آخر پیری حقوق بازنشستگی بگیرید. پس اگر فقط بخاطر بیست شدن نمره انشا جوگیر شدید کمی بیشتر فکر کنید.
راستی شاید عینکی هم بشید!🥸
(پست بعدی هم تیر خلاص رو میزنم.)

ولی اگر هنوز می‌خواید نویسنده بشین چاره‌ای نیست جز شروع کار و من هم تسلیم میشم.🙌

نویسندگی یعنی علاقه و تسلیم نشدن و مدام ادامه دادن و همچنین جنبه باخت داشتن! و فقط در همین صورته که ازش لذت می‌برید.

پس آماده‌اید؟ بریم که لذتش رو ببریم.

📘|• چارلز بوکوفسکی، شعر «پس می‌خواهی نویسنده شوی؟» را نزدیک پایان عمرش نوشت. شعر را پس از مرگ او منتشر کردند.
📗|• پیام شعر این است که سرنوشت افرادِ کمی نویسنده شدن است و آنان که نویسنده‌اند، زندگی پرآرامشی نخواهند داشت.
📕|• مانند بسیاری از آثارِ دیگر بوکوفسکی، شعر لحنی بدخلق و فاقد نزاکت سیاسی دارد؛ به‌ویژه با استانداردهای امروز.


اگر خروشان و جوشان از درونت بیرون نمی‌زند،
با وجود تمام سختی‌ها،
انجامش نده.
مگر آن‌که از دل و ذهن و دهانت
و جگرت،
نطلبیده به در آید،
انجامش نده.
اگر مجبوری ساعت‌ها بشینی و به صفحه‌ی رایانه‌ات بنگری
یا روی ماشین تایپت خم شوی
و دنبال واژگان بگردی،
انجامش نده.
اگر برای پول و شهرت انجامش می‌دهی،
انجامش نده.
اگر انجامش می‌دهی چون می‌خواهی
زنان به تخت‌خوابت بیایند،
انجامش نده.
اگر مجبوری بنشینی و دوباره و دوباره بازنویسی کنی،
انجامش نده.
اگر فقط فکر انجام دادنش سخت است،
انجامش نده.
اگر می‌خواهی مثل کسی دیگر
بنویسی،
انجامش نده.

اگر باید صبر کنی تا به غرش از تو به در آید،
شکیبانه صبر کن.
اگر هرگز به غرش از تو به در نیامد،
کار دیگری انجام بده.

اگر مجبوری اول برای زنت
یا دوست‌دختر یا دوست‌پسرت
یا والدینت یا هر کسِ دیگری بخوانی‌اش،
آماده نیستی.

مثل بسیاری از نویسندگان نباش،
مثل هزاران تن که خود را نویسنده می‌نامند نباش،
ملال‌انگیز و کسل‌کننده و متظاهر نباش، سراسر خودپرست نباش.
کتابخانه‌های جهان با خمیازه‌ای به خواب فرو رفته‌اند
به‌خاطر امثال تو.
به آن اضافه نکن.
انجامش نده.
مگر آن‌که از روحت چون موشکی بیرون رود،
مگر آن‌که ساکن ماندن تو را به دیوانگی یا
خودکشی یا قتل می‌رساند،
انجامش نده.
مگر آن‌که خورشیدِ درونت دارد دل‌وروده‌ات را می‌سوزاند،
انجامش نده.

هنگامی که حقیقتاً وقتش باشد،
و اگر برگزیده شده‌ای،
خودش کارِ خودش را می‌کند
و ادامه می‌دهد
تا آن‌که بمیری یا آن درونت بمیرد.

هیچ راه دیگری نیست.

هرگز نبوده.

داستان نویسی (29)- انتشارات مانا ایده

۳- به جای کنار هم قرار دادن صرف کلمات، داستان بنویسند.

بسیاری از رمان نویسان رمان خود را با نوستن کلمات پشت سر هم بدون هیچ گونه مسیر و هدفی شروع می‌کنند و اندکی بعد خودشان نیز در این ابهام فرو می‌روند. برای پرهیز از اینکار می‌بایست به رمان‌هایی که علاقه دارید و رمان‌های قوی نیز محسوب می‌شوند نگاه کنید. وقتی صرفاً یک رمان را می‌خوانید، شاید متوجه این هنرمندی‌ها و ساختارهای دقیق نشوید. اما وقتی اینبار همان رمان را می‌خواهید از دیدگاه ساختار و نقطه شروع و پایان بررسی کنید، نکات بسیار زیادی را خواهید آموخت.

معمولاً ساختار رمان‌های قدیمی در سه برهه زمانی کلی استوار می‌شود: ۱- نقطه شروع، ۲- نقطه میانی، ۳- نقطه پایانی

در نمودار زیر، ساختار اصلی و عناصر رمان‌های کلاسیک را می‌بینید.

Untitled

به عنوان مثال، رمان Hunger Games را در نظر بگیرید. این کتاب در آغاز با کلمات و واژگان عادی شروع می‌شود؛ جایی که کاتنیس به دنبال غذا برای خانواده اش در منطقه ای است که توسط دولت مرکزی مورد ستم واقع شده است. برای کمک به کتنیس، خواهر او پرایم هم اضافه می‌شود از اینجاست که با اضافه شدن اقدام اول داستان شروع می‌شود. اقدام دوم داستان، مهیا شدن برای بازی‌ها و موانع موجود در آن است جایی که کتنیس مجبور است تا برای نجات جان خود مبارزه کند. او تا زمانیکه پتا را ترک کند، با مصیبت‌های زیادی مواجه می‌شود. در اوج داستان، رئیس جمهور اسنو شکست می‌خورد و داستان نهایت با برگشتن این منطقه ستمدیده به حالت عادی، شکل عادی بخود می‌گیرد.

داستان نویسی (28)- انتشارات مانا ایده

۲- قدرت خلاقیت خود را آزاد کنید.

برای میدان دادن به خلاقیت خود می‌توانید:

الف) به کنجکاوی‌هایتان اهمیت دهید.

ب) جرقه‌هایی که گهگاهی در ذهن پدید می‌آیند را یادداشت کنید.

ج) مطمئن باشید افرادی وجود دارند که علاقه‌مندی آنها مشابه با علاقمندی شما است.

کنجکاوی. وقتی در کتابفروشی هستید بیشتر به کدام کتاب‌ها نگاه می‌کنید؟ بیشتر به چه فیلم‌هایی علاقمند هستید؟ چه مکالماتی را بیشتر از بقیه ترجیح می‌دهید و بیشتر دوست دارید در چه موضوعاتی صحبت کنید؟ وقتی وارد یک شهر جدید می‌شوید دوست دارید کدام بخش‌های آن را اول از همه ببینید؟ آیا به جاهای تاریخی بیشتر علاقه دارید یا به مکانهای تفریحی و ساختمانهای مدرن؟ چه نوع غذاهایی را دوست دارید بخورید؛ فست فودها یا غذاهای سنتی؟ آیا علاقه‌ای به فرهنگ بومی آن ملت دارید یا خیر؟ همه این سوالها می‌تواند کنجکاوی‌ها و علایق شما را مشخص کنند و همین مساله می‌تواند مشخص کند که حوزه نوشتاری شما بیشتر در چه زمینه‌ای خواهد بود؟

جرقه‌های ذهنی. گهگاهی ایده‌های گذرایی از ذهن خطور می‌کنند که معمولاً بر اثر حضور در مکانی، قرار گرفتن در فضایی و امثالهم ایجاد می‌شوند. بهترین کار ممکنه این است که همان لحظه چنین جرقه‌هایی را یادداشت کنید زیرا این احتمال زیاد وجود دارد بعد فراموش کنید. این جرقه‌ها می‌توانند ایده‌‌های بسیار خوبی را در ذهن متبلور نمایند.

علایق مشترک. اگر شما تصور کنید در محله یا جمع دوستان و یا اینکه شهری که زندگی می‌کنید علایق محدودی وجود دارد و بیشتر افراد یا دوستان علایقی مشترک با شما ندارند و تصمیم بگیرید از آن علایق صحبت نکنید و یا ننویسید کار اشتباهی کرده‌اید. مطمئن باشید که افراد زیادی وجود دارند که علایق شما با علایق آنها مشترک است و بنابراین شما می‌توانید مخاطبان خود را پیدا کنید. مخاطبان شما گاهاً خارج از حلقه دوستان، شهر، و حتی کشور است. برای مثال، شاید برای شما رفتن به قبرستان تجربه‌ای آرامبخش باشد، اما برای اکثر دوستان و اکثر افراد تجربه‌ای وحشت آورد و افسردگی‌آور. اما مطمئن باشید افراد زیادی خارج از حلقه دوستان و شهر شما وجود دارند که دقیقاً آنها نیز تجربه مشترکی با شما دارند.

داستان نویسی (27)- انتشارات مانا ایده

در اینجا چند توصیه دیگر را نیز به علاقمندان نگارش رمان ارایه می‌کنیم:

۱- خوب بفهمید که چرا می‌نویسید و چه چیزی می‌خواهید بنویسید؟

قبل از اینکه قلم بر روی کاغذ یا دستی بر روی کلید کیبورد بگذارید، دقیقاً به این مساله چه از طرف خود و چه از طرف خوانندگان خود فکر کنید که در حال انجام چه کاری هستید؟ چرا می‌خواهید رمانی را بنویسید؟ ملاک موفقیت از نظر شما چه خواهد بود؟ آیا می‌خواهید فقط کتابی به نام خودتان چاپ کنید؟ یا می‌خواهید با واژه‌ها و کلماتتان اندک تغییری در احساسات و زندگی خوانندگانتان ایجاد کنید، و یا اینکه می‌خواهید درآمد خوبی کسب کنید؟ پاسخ به هریک از این سوالات بسیاری از موارد مبهم را چه در حال حاضر و چه بعداً تغییر خواهد داد.

بعد از پاسخ به این سوالات، سعی کنید مخاطبین خود را بشناسید. یعنی، احتمال می‌دهید چه دسته از افرادی مخاطبین شما باشند؟ آنها احتمالاً چه نویسندگان دیگری را دوست دارند؟ پاسخ به این سوالات نیز می‌تواند کمک شایانی در انتخاب داستان و نوع روایت شما داشته باشد.

یکی دیگر از بهترین کارها این است که ۵ الی ۱۰ رمان از بهترین رمان‌های چاپ شده که احساس میکنید شبیه به رمانی خواهند بود که شما می‌خواهید نگارش کنید را لیست کنید. با بررسی این کتاب‌ها و میزان فروش و استقبال مخاطبین از آنها در سال‌های اخیر متوجه خواهید شد که کتاب شما بعد از نگارش و اتمام احتمالاً چه وضعیتی خواهد داشت.

داستان نویسی (26)- انتشارات مانا ایده

۱۵- انتخاب یک ویراستار حرفه‌ای قبل از چاپ کتاب

یکی از مهمترین بخش‌های آماده‌سازی یک رمان برای انتشار این است: یک ویراستار را استخدام کنید. شاید سرمایه گذاری ارزانی نباشد، اما وقتی به ساعتهای زیادی که برای نگارش رمان خود صرف کرده اید فکر می‌کنید، هزینه دریافت یک متخصص برای تنظیم دقیق و صیقل دادن داستان شما به احتمال زیاد ارزش داشته باشد.

در اینجا چند نوع ویرایشگر وجود دارد که ممکن است بخواهید با آنها کار کنید:

الف) ویرایشگر توسعه دهنده. اگر بعد از اتمام نسخه خطی خود قصد دارید چندین ویرایشگر را استخدام کنید، بهتر است با یک ویرایشگر توسعه دهنده شروع کنید. آنها یک بررسی جامع و عمیق از رمان شما ارائه می‌دهند، و بازخورد خود را درباره همه چیز، از نقاط مشکل ساز گرفته تا ساختار جمله به شما بازخورد می‌دهند.

ب) ویراستار متنی. این ویراستاران به دنبال اشتباهات ساختاری و گرامری و همچنین، سبک زبانی هستند که شما به کار برده‌اید. برای مثال، تکرار بیش از حد کلمات خاص، اشتباهات در پاراگراف‌بندی و موارد مشابه را چنین ویراستاری رفع می‌کند.

ج) ویراستار بازخوان. به طور معمول آخرین مرحله از ویرایش، تصحیح نسخه خطی نهایی را به دست شما می دهد و مطمئن شوید که بعد از این مرحله اشکالات به صورت نادر در کتاب شما مشاهده خواهد شد.

داستان نویسی (25)- انتشارات مانا ایده

۱۴- اخذ بازخورد از اطرافیان بعد از اتمام نگارش یا حین نگارش رمان

کار کردن با خوانندگان و اخذ بازخورد از آنها بسیار مهم است، زیرا نویسندگان در طی فرایند نگارش، غالباً درمورد موضوعات خاص مانند حفره‌های طرح داستان، نقشه کلی داستان، عدم تداوم، شخصیت‌پردازی احتمالاً دچار اشتباهاتی شوند و هرچقدر هم که خودشان بخوانند متوجه آن اشکالات نشوند. قتی دیگران کتاب را می‌خوانند، این حفره‌ها و اشکالات سریعاً به رو می‌آیند و می‌توان قبل از چاپ آنها را اصلاح نمود.

داستان نویسی (24)- انتشارات مانا ایده

۱۳- مرور رمان نگارش شده

هر بار که داستان خود را می خوانید، به احتمال زیاد به بازنویسی بخش‌هایی خواهید رسید که نیاز دارد و ممکن است منجر به بازنویسی‌های بیشتر شود. برای اطمینان از اینکه در چرخه بی‌پایان ویرایش گرفتار نشوید، همه چیز را یکباره ویرایش نکنید. با در نظر داشتن یک موضوع خاص به رمان مراجعه کنید و فقط آن مورد را برطرف کنید. اگر در این میان موارد دیگری را مشاهده کردید، آنها را یادداشت کنید تا بعداً برگشته و اصلاح نمایید. بهتر است در هر بار ویرایش، صرفاً به یک فاکتور تمرکز کنید. در اینجا مواردی وجود دارد که ممکن است بخواهید هنگام ویرایش از انها استفاده کنید:

الف) شان بده، نگو. بعضی اوقات، فقط لازم است چیزی در واقع در رمان بیان شود، و شما آن را بیان می‌کنید تا ایجنا مشکلی نیست. اما، تا آنجا که می‌توانید، سعی کنید به جای بازگو کردن آن را نشان دهید. آنتوان چخوف می‌گوید: “به من نگو ماه می‌درخشد. تابش نور را روی شیشه شکسته به من نشان بده. “

ب) استفاده از فعل “گفت” بهترین دوست شما است. وقتی صحبت از گفتگو می‌شود، می‌توانید وسوسه شوید تا از واژه‌های مترادفی مانند “فریاد زد”، “ادعا کرد” یا “خاطر نشان کرد” استفاده کنید. اما برای هر سه فعل مذکور مکان و زمان خیلی خاصی لازم است ولی شما می‌توانید از فعل “گفت” در ۹۰٪ از مواقع استفاده کنید. منظور این است که بیشتر از افعال و لغاتی استفاده کنید که نیازمند مکان و زمان خاصی نباشد در همه موارد و فارغ از حس و حال داستان بشود استفاده کرد.

ج) از نگارش بسیار پیجیده و ادبیاتی خودداری کنید. نگارش پیجیده زبانی بیش از حد مزین است که چیز زیادی به داستان نمی‌دهد. استفاده از این زبان می‌تواند رابطه شما با خواننده را قطع کند و پیامتان را نیز تحت شعاع قرار دهد.

داستان نویسی (23)- انتشارات مانا ایده

۱۲- انتخاب و تعیین تکنیک‌های ادبی و فنی در نگارش رمان

بعضی اوقات دشوار است که دقیقاً بدانید که چرا یک رمان خاص سالها در کنار شما می‌ماند و همیشه در ذهن خود آن را جابجا می‌کنید. وقتی به آثار افرادی مانند داستایوفسکی، چوخوف، همینگوی و سایر نویسندگان معروف مراجعه می‌کنید در آثار و ادبیات آنها نقاط تکنیکی و ادبی نابی پیدا می‌شود که احتمالاً یکی از دلایل تاثیرگذاری آنها همین است. بدون تردید، می‌توانید از سبکهای ادبی آنها و فنون نگارششان استفاده کنید.

داستان نویسی (22)- انتشارات مانا ایده

۱۱- تعین روال نگارش رمان

همه ما می‌دانیم که برای پیشرفت در هر نوع هدف ، کار بر روی آن باید جزئی از روال عادی ما شود. یعنی باید به صورت برنامه‌ریزی شده گام‌های اجرایی را برداریم و به ان متعهد باشیم:

الف) چند ساعت در روز می‌خواهید به نگارش اقدام کنید. وقتی این ساعت را تعیین کردید دیگر آن را غیرقابل مذاکره نمایید و به آن متعهد باشید. این یک دوره زمانی است، چه روزانه یک بار و چه در هفته یک بار، شما به نوشتن متعهد می‌شوید.

ب) پیشرفت خود را عینی کنید. اهداف واقع بینانه را تعیین کنید (شاید تعداد کلمات یا تعداد صفحات برای دستیابی به آنها) که می‌توانید به آنها برسید و سپس آن “پیروزی‌های کوچک” را جشن بگیرید. انتخاب چنین روالی باعث می‌شود فرآیند نوشتن کتاب برای شما حالت شعف و نشاط و سرگرمی داشته باشد.

ج) با دیگران حرف بزنید. اگر ترفیعی در محل کار دریافت می‌کردید، آن را جشن می گرفتید یا حداقل خبر خوب را با دیگران به اشتراک می گذاشتید. همانطور که در نوشتن رمان خود پیشرفت می‌کنید، در مورد آن با دیگران صحبت کنید. این به شما کمک می‌کند تا جذابیت کار بالاتر رود و یک منبع تشویقی و حمایتی پیدا کنید.

داستان نویسی (21)- انتشارات مانا ایده

۱۰- شناسایی مخاطبین رمان

چه کسی می‌خواهد کتاب شما را بخواند؟ نه، قطعا پاسخ “همه” نیست. اگر به قفسه کتاب خود بنگرید، احتمالاً سریعاً خواهید فهمید که کتابهایی که خریداری کرده‌اید و خوانده‌اید به لحاظ سبک ادبی نگارش، ژانر و سایر عوامل مشابه یکدیگرند. بنابراین، شما نیز مخاطب خاص کتاب‌های خاصی هستید.

اگر می‌خواهید بازار هدف کتاب خود را شناسایی کنید، به این سوالات پاسخ دهید:

۱- آن ها چند ساله هستند؟

۲- چه ژانرهایی می‌خوانند؟

۳- سرگرمی‌های آنها چیست؟

۴- برخی از نویسندگان مورد علاقه آنها چه کسانی هستند؟

۵- برخی از فیلم‌های مورد علاقه آنها چیست؟

۶- آیا آنها در جایی خاص زندگی می‌کنند؟

داستان نویسی (20)- انتشارات مانا ایده

۹- انتخاب نرم‌افزار جهت نوشتن داستان

چگونه می خواهید رمان خود را بنویسید؟ با قلم و کاغذ؟ با کمک یک نرم افزار نگارش یا ابزار قالب بندی ؟ باید قبول کنید که زمان جوهر و کاغذ گذشته است و باید روش‌های جدید را به کار گیرید. نرم‌افزارهای نگارش متعددی وجود دارد که می‌توانید از انها استفاده کنید. یکی از بهترین انها نمر افزار Word می‌باشد. با استفاده از این نرم‌افزار شما به راحتی می‌توانید مشخص کنید که امروز چند کلمه نوشته‌اید و اینکه سریع می‌توانید اشتباهات خود را اصلاح کنید و به راحتی آن را برای گرفتن بازخورد از دیگران از طریق ایمیل و سایر نرم‌افزارها ارسال کنید.