کتاب بانکداری شرکتی- انتشارات مانا ایده

قیمت : 400000تومان

قیمت : 400000تومان
غاز چراندن
در گذشته که دام و طیور به شکل سنتی نگهداری میشد و هنوز به شکل صنعتی درنیامده بود دامها را برای چرا میبردند ولی طیور یا همان مرغ و خروس و اردک و غاز و.... را در داخل حیاط خانه غذا میدادند، که هنوز هم این روش در مناطق روستایی و شهری رایج است. بنابراین کسی غاز و امثال آن را برای چرا نمیبرد.
این ضربالمثل اصولا اشاره به هر نوع کار بیهوده و بینتیجه دارد که فقط باعث اتلاف وقت و انرژی میشود. برای مثال اگر کسی مشغول کار اینچنینی باشد میگوید دارم غاز میچرانم یا دیگران میگویند دارد غاز میچراند.
این مثل متاسفانه برای توهین و تحقیر کارهای کم درآمد و یا طعنه زدن به دیگران هم استفاده میشود.
اکاذیب
اَکاذيب واژهای عربی به معنای دروغها میباشد و مفردِ آن «أُکْذوبَة» (اُکذوبه) است که در فارسی کاربرد ندارد؛ مانند اَعاجيب که مفردش اُعجوبه است.
در برخی جملهها به تأثیر ترجمه، واژهی «یک» بدون آن که نیاز باشد در ابتدای جمله میآید!
اصطلاح حرف حق جواب نداره یعنی چه؟
1- یعنی کسی که سخن حق را بر زبان می آورد، دیگران در تایید سخنان او سکوت می کنند و جوابی ضد آن ندارند مگر کسانی که حقپذیر نباشند و لجاجت کنند.
2- حرف حق همیشه یکی است؛ اگر کسی جانب انصاف را رعایت کند سخن حق را از زبان دشمن نیز بشنود می پذیرد و بر آن تامل می کند اما کسی که دوست دارد بر هر سخنی ایرادی وارد کند هیچ گاه نمی تواند حق را بپذیرد.
3- منظور از جواب نداشتن در برابر حرف حق این است که سخن حق، مخاطب عاقل را اقناع می کند و او ضد این سخن حرفی نخواهد زد. به عبارتیحرف حق حساب کتاب نداره!
4- گاهی برخی افراد می خواهند دیگران را جذب کارهای خیر و … کنند از راه دروغ یا گفتن حرف های خیالی سعی دارند احساسات افراد را تحریک کرده و به خیال خویش آنها را به راه درست هدایت کنند. حتی اگر این کارشان مفید باشد، دائمی نخواهد بود. چرا که اصل فطرت آدمی بر حق بنا شده و هرآنچه با حق مغایرت داشته باشد نمی تواند او را به راه راست هدایت کند.
توجه: همانطور که اشاره کردیم حرف حق یکی است و انسان اگر به درون خویش رجوع کند و وجدان بیداری داشته باشد، هرآنچه باطل باشد را قبول نمی کند و در برابر حق تسلیم است اما اگر خودش را به خواب زده باشد هیچ گاه نمی توان بیدارش کرد!
در باب داستانهای هاوارد فیلیپس لاوکرفت هرچه گفته شود باز کم است. او یکی از معدود نویسندگان آغازگر هستش.
(نویسندگان آغازگر رو بنده به کسانی میگم که مسیر جدیدی برای نویسندگی به وجود میآورند و آثارشان ایدههایی نو به دیگران نشان میدهند. تالکین، رولینگ، اسحاق عاسمف و... میتوان نام برد.)
لاوکرفت ما را با ترس از ناشناختهها و ترس کیهانی و ماورایی آشنا میسازد. او خواننده را مجبور به ترسیدن میکند. قدرت قلم او در روح انسان نفوذ میکند و توصیفاتش به کابوسی در بیداری بدل میشود.
تعداد افراد و داستانهایی که ایده اولیهشان را از قصههای او وام گرفتهاند فراوان است و در بازی و سینما از وحشت لاوکرفت بهرههای بسیاری برده شده است.
تلاش برای بقا، کنجکاوی در کشف اعماق تاریک، جادوها و طلسمها و مراسمات قربانی، موجودات غیر قابل وصف و وجود نیرویی ناشناخته، جملگی عناصری هستند که در داستانهای او استفاده شدهاند.
لاوکرفت قادر بود در داستانی کوتاه و در چند صفحه وحشتی خلق کند که شاید نویسندگان دیگر با نوشتن یک رمان حجیم به آن دست یابند.
از لاوکرفت میآموزیم قدرت در کلمات و توصیفات است؛ و نویسنده داستانهای ترسناک باید دانش عمیقی نسبت به ترسهای بشر داشته باشد و حتی ترسهایی نو خلق کند!
باید یاد بگیریم بدون ترس، ترسناکترینها را تخیل کنیم!
سومین مبحث از مباحث آموزشی اصول قافیه را آغاز میکنم
در جلسات قبل راجع به مفهوم ردیف، قافیه، وهمچنین حروف قافیه با ذکر مثال توضیح دادیم این جلسه را با طرح مبحث حرکات قافیه و عیوب قافیه ادامه خواهیم داد
جرکات قافیه عبارتند از: رَسّ؛ اِشباع؛ حَذو؛ توجیه؛ مَجری؛نَفاذ
1)-رَس:
حرکت ((فتحه)) پیش از الف تاسیس را ((رَس)) می نامند.
مثال:
ای برده دلم را تو بدان شکل و شمَایل............پروای کَسَت نیّ و جهانی به تو مَایل
((فتحه))حرف((م)) در کلمات شمایل و مایل حرکت ((رَسّ)) می باشد.
2 اِشباع:
اشباع به دو مورد اطلاق می شود:
الف)- حرکت حرف پیش از ((روی)) متحرک:
یکی نام حاتم نبردی بَرَش..............که سودا نرفتی از آن بر سَرَش
حرکت ((فتحه)) حروف ((ب)) و ((س)) در کلمات ((بَرَش)) و ((سَرَش)) اِشباع است.
ب)- حرکت حرف دخیل:
چشم بَدَت دور ای بدیع شمایِل....ماه من و شمع جمع و میر قبایِل
حرکت ((کسره)) در حرف ((ی)) در کلمات ((شمایِل)) و ((قبایِل)) اشباع است.
:
3 حذو حرکت پیش از ((ردف)) و ((قید)) را ((حَذو)) می گویند.
مثال از ((قید)):
صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گُفت....ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکُفت
حرکت ((ضمه)) حروف ((گ)) و ((ک)) در کلمات ((گفت)) و ((شکفت)) حذو می باشد.
مثال از ((ردف)):
چو خیل اجل بر سر هر دو تَاخت.........نمی شاید از یکدگرشان شنَاخت
حرکت ((فتحه)) در حروف ((ت))و ((ن)) در کلمات ((تاخت)) و ((شناخت)) حذو می باشد
4- توجیه:
حرکت ماقبل ((رویّ)) ساکن را توجیه می گویند....اعم از فتحه چون ((سَر))؛((دَر))؛((زَر))؛((سحَر))؛((بَر))؛((پدَر))؛((پسَر)) و یا ضمه چون: ((تکبُّر))؛((تفاخُر))؛((دُم))؛((سُم))؛((تحیُّر))؛((پُز)) و یا کسره چون: ((دِل))؛((گِل))؛((مشکِل))؛((نادِر))؛((مسافِر))؛((حاضِر)).
مثال از فتحه:
مگر از پدر یاد دارد پسَر...............بگوید تو را یک به یک از پدَر
مثال از کسره:
چو از دوران این نیلی دوایِر............زمانه داد ترکیب عناصِر
مثال از ضمه:
ای کرده تو بر ملک تکبُّر..............وی کرده فلک به تو تفاخُر
5-)- مَجری:
حرکت حرف ((رویّ)) است و تغییر ناپذیر است.
مثال:
در این چمن که ز پیری خمیده شد کَمَرَم.........ز شاخه های بقا بعد از این چه بهره بَرَم؟
در این بیت حرف ((راء)) حرف ((رویّ)) است و حرکت ((فتحه)) آن نیز ((مَجری)) می باشد.
6)- نَفاذ:
حرکت حرف قافیه بعد از حرف ((رویّ)) را نَفاذ می نامند.
مثال:
گلی کز آن چمن خیزد به بوی دوست بوییمش....و گر در خاک افتد، با گلاب دیده شوییمش
در این بیت کلمات قافیه ((بوییمش)) و ((شوییمش)) می باشد. حرف ((واو)) ((ردف اصلی)) است و حرکت ((ضمه)) قبل از آن ((حَذو)) می باشد.حرف ((یاء)) نخستین حرف ((رویّ)) است و حرکت آن ((مَجری)) است.حرف ((یاء)) دوم حرف ((وصل)) است و حرکت آن ((نَفاذ)) است. حرف ((میم)) حرف ((خروج)) است و حرکت آن ((نَفاذ)) است.حرف ((شین)) هم حرف ((مزید)) از حروف قافیه است
خب این در مورد حرکات قافیه تا اینجا اگر سوالی هست در خدمتم
عیوب قافیه:
برابر آنچه که دردروس گذشته طرح شد، رعایت قواعد؛حرکات و حروف قافیه در شعر فارسی الزامی است و عدم رعایت آنها عیب شمرده می شود.پیشینیان برای هر نوع نقص و عیبی در قافیه نامی برگزیده اند که عبارتند از:سِناد،اِقواء،اِکفاء،ایطاء،شایگان.
1)-سناد:
اختلاف ردف اصلی یا ردف زائد در قافیه است.
مثال:
نماییمما آنچه نیکان کنند...........خردمند مردان و پاکان کنند
که در مصراع اول ردف اصلی حرف (ی) در کلمه ی (نیکان) و در مصرع بعد حرف(الف) است.
شهریار اندر پی او اسب تاخت......تا که او را در بیابانی بیافت
که در مصراع اول ردف زائد حرف (خ) در کلمه ی (تاخت) و در مصراع دوم حرف (ف) در کلمه ی (یافت) می باشد.
2)- اقواء:
اختلاف حذو (حرکت ماقبل ردف و قید) و توجیه (حرکت ماقبل روی ساکن) است.
مثال:
هر وزیر و مفتی و شاعر که او توسی بود....چون نظام الملک و غزالی و فردوسی بود
در بیت بالا (توسی) و (فردوسی) قافیه شده اند و می بینیم که تلفظ حرف (واو) در دو مصراع با هم مطابقت ندارد.
از غصه ی هجران تو دل پُر دارم....پیوسته از آن دیده به خون تَر دارم
در بیت بالا حرکت حروف (پ) و (ت) با هم مطابق نیست.
اگر یادتان باشد در جلسه قبل خانم خواجویی سوالی را مطرح کردند در مورد قافیه کردن دو واژه رفتنی و گفتنی
طبق این قاعده رفت وگفت را نمیتوان قافیه کرد چون در حرکت قید اختلاف دارند چون در کلمه گفت حرکت قبل از قید ضمه و در رفت حرکت قبل از قید فتحه است بنابر این قافیه کردن این دو وازه غلط است اما برخی اساتید از جمله جناب کامیار گفته اند اگر در این واژ ه ها موقع قافیه کردن بعد از روی حرف وصل و خروج و یا مزید و نایره باشد قافیه کردنشان مجاز است یعنی دو کلمه رفت و گفت قافیه کردنشان غلط است اما اگر بشوند رفتنی و گفتنی یعنی حرف وصل
وخروج به انها اضافه شود قافیه کردنشان طبق گفته ایشان مجاز است که الیته برخی از علمای قافیه با نظر ایشان مخالفند.

قیمت : 400000تومان
افتادن دوزاری
دوزاریت افتاد یا دوزاریش افتاد و .....
این اصطلاح در مواردی به کار میرود که افراد موضوعی را متوجه نشوند که به کنایه میگویند دوزاریت نیفتاد یا دوزاریش نیفتاد.
یا در صورت فهمیدن موضوع پس از توضیح فراوان میپرسند: دوزاریت افتاد؟ یا میگویند دوزاریش افتاد.
از آن در تمام حالات شوخی و جدی و کنایه و توهین استفاده میشود.
برخی اوقات این اصطلاح برای تهدید نیز استفاده میشود. مثلا پس از یک جمله تهدیدآمیز به جای اینکه بپرسند: "فهمیدی؟" میگویند: "دوزاریت افتاد؟"
گاهی اوقات در تمام حالات فقط از کلمه "افتاد" استفاده میکنند که منظور همان است.
این اصطلاح به نظر خیلی قدیمی نیست و پس از نصب و استفاده از تلفنهای عمومی باب شده است. در گذشته تلفنهای همگانی یا عمومی یا تلفنهای سکهای به رنگ زرد بود و مردم برای ارتباط باید از سکههای دو ریالی یا دوزاری استفاده میکردند.
برای این کار سکه را از دریچه مخصوص در بالای دستگاه وارد میکردند و خط برای تماس بوق ممتد یا همان آزاد میزد و با شمارهگیری تماس برقرار میشد. حال اگر خط طرف مقابل اصطلاحا اِشغال بود، با گذاشتن گوشی در جای خودش سکه از دریچه پایین دستگاه پس داده میشد.
اما نکته مربوط به این ضربالمثل افتادن دو ریالی در دستگاه است. اگر سکه بعد از ورود به دستگاه به قسمت درست برخورد میکرد صدای خاصی میداد و خط آزاد میشد که اصطلاحا میگفتند دوزاری افتاد. گاهی هم سکه مستقیم وارد میشد و به هر بدون اینکه عمل کند از پایین خارج میشد. گاهی هم وارد دستگاه میشد و خارج نمیشد، ولی خط را آزاد نمیکرد که اصطلاحا میگفتند دوزاری نیفتاد و با گذاشتن گوشی در جای خود سکه از دریچه پایین خارج میشد. (البته گاهی اوقات به هر دلیلی دستگاه سکه را پس نمیداد و آنوقت بود که برخی افراد با مشت و لگد و کوبیدن گوشی به جان دستگاه بیچاره میافتادند تا سکه را پس بگیرند☹️😂)
اصطلاح افتادن دوزاری از همین زمان باب شد.
سینجين يا سينجيم؟
معمولاً سين جين گفته میشود؛ ولی سين جيم است. به معنای بازخواست کردن، سين حرف نخست سؤال و جيم حرف نخست جواب است. از آنجا که با هم میآيند، همشکل شدهاند؛ مانند:
پانزده و شانزده (پنجده و ششده)
گرما و سرما (گرما و سردا)
دَواء و شَفاء (دَواء و شِفاء)
به کارگیری «تا» و »الی» با همنادرست است!
اصطلاح حرف حرف میاره کنایه از چیست؟
1- یعنی وقتی شروع به صحبت کردن می کنی، موضوعات دیگری هم به میان می آید و حرف های مختلفی زده می شود.
2- از کسی که مدت زیادی با دیگری صحبت کرده علت طولانی شدن مکالماتشان را می پرسند، در جواب می گوید: می خواستیم سریع صحبت را تمام کنیم اما چه کنیم که حرف، حرف می آورد!
3- یعنی با هر حرفی که می زدیم، حرف های جدیدتری برای گفتن پیدا می شد!
4- معمولا این ضرب المثل را آدم های پرحرف به کار می برند تا پرحرفیشان را توجیه کنند.
5- بعضی اوقات این مثَل را برای کسانی که در آغاز یک گفتگو خجالتی هستند و نمی دانند چگونه وارد بحث با دیگران شوند به کار می برند تا بگویند نگران صحبت کردن نباش! گاهی یک گفتگوی دو یا چندنفره از حرف های روزمره و معمولی آغاز می شود و سپس گسترش می یابد و از هر دری سخنی به میان خواهد آمد.
درباره نوشتن داستانهای ترسناک😱
برای ترسناک نوشتن حتماً نباید متخصص ژانر وحشت باشید. حتی لازم نیست حتما داستانی که مینویسید در این ژانر باشد. به کار گیری عنصر وحشت و ترس میتواند در هر داستانی به کار برود اما برای بهتر شدن و کسب مهارت در این راه نیاز به مطالعه در این ژانر است.
خلق موضوع جدید در این ژانر به مراتب سختتر است و ۹۹درصد داستانهای ژانر وحشت کلیشه هستند. اینکه بتوانید عنصر ترسناک تازهای خلق کنید شما را مشهور خواهد کرد. خصوصاً اگر بیایید برای چیزی که اصلا ترسناک نیست وجهی ترسناک خلق کنید شاهکار کردهاید.
اما ناامید نشوید! خیلی از نویسندگان جسارت یا توانایی این کار را ندارند اما باز شاهکار خلق کردهاند. از عناصری که امتحان پس دادهاند استفاده کنید.
گرگیه، خونآشام، زامبی، ارواح و اشباح، سایه، تنهایی، ساحره در جنگل و بیشمار عنصر ترسناک در این لیست وجود دارد. چگونه استفاده کردن از آنها است که هوش و استعداد شما را به مخاطب میرساند.
گوشزد: صرفاً ایجاد لحظات منزجرکننده و پر از خون و خونریزی و قطع عضو یا هر تصویری که حالبدکن هستش حتماً داستان رو ترسناک نمیکند!
کلاس درس نویسندگی برای ژانر وحشت بلاشک و تردید لاوکرفت است. (اصلاً اینطوری بگم که خیلی زشته یک نویسنده علاقهمند به ژانر ترسناک حداقل یکی از کارهای لاوکرفت رو نخونه)
💥داستان کوتاه دِیگُن رو پیشنهاد میدم برای همخوانی هفته بعد تا با هم بخونیم. تا هم بهونهای باشه تا علاوه بر خوندن اثری ترسناک درباره داستان کوتاه نویسی هم یاد بگیریم ( که برخلاف تصورات اولیه نوشتنشون سختتر از داستان بلند هستش)
لاوکرفت به خوبی از ترس خالص و عدم آگاهی از ناشناختهها برای وحشتزده کردن مخاطبینش استفاده میکند.
این لطیفه را شنیدهاید که ترسناک تر از دیدن یک سوسک در اتاق لحظهای است که سوسک ناپدید میشود؟ انسانها از چیزی که نمیبینند یا نمیشناسند یا درکش نمیکنند بیش از هر چیز میترسند.
لاوکرفت بنیانگذار چنین ژانری است! که از چیزی بنویسیم که نمیدانیم چیست! حقیقتا جرأت میخواهد بعضی از داستانهای او را خواند.
با یک مثال بحث را روشن میکنیم
مثال1: دوستِ من نقطه ی آغازهاست (محمدعلی بهمنی)
همانطور که میبینیم «دوست» یک هجای کشیده چهار حرفی است. پس ابتدا سه حرف ابتدایی آن به یک هجای بلند و یک هجای کوتاه تبدیل میشود: دو+س
حال به حرف بعدی یعنی «ت» نگاه میکنیم ، چون متحرک هست پس یک هجا در تقطیع خواهد بود. در واقع در عمل هم در خواندن شعر تلفظ میشود: دو + س + تِ
مثال2: دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من (سیمین بهبهانی)
در اینجا باز هم سه حرف اول به صورت: دو + س تقطیع میشود . در ادامه نگاه می کنیم به حرف بعدی یعنی «ت» چون اینجا حرف ت ساکن است در تقطیع محاسبه نخواهد شد و انگار اصلا وجود ندارد : دو + س
حال با بیان چند نکته آسان دیگر بحث هجا را به پایان میبریم:
نکته1 : در انتهای مصرع، چه هجای کوتاه داشته باشیم چه بلند و چه کشیده، همواره هجا بلند درنظر گرفته میشود.
قاعده اول که یادتان هست؟ این نکته همان قاعده را یادآوری میکند اما کامل تر! یعنی در پایان مصرع فرقی نمیکند که هجای ما کوتاه باشد یا بلند باشد و یا کشیده. در هر صورت "بلند" در نظر گرفته میشود.
نکته 2: هجاهای کوتاه دو حرفی مثل «تو ، چو ، که ، به ،...» گاهی می توانند با شدت تلفظ شده و به هجای بلند تبدیل شوند.
این نکته یعنی بلند تلفظ شدن هجای کوتاه یک اختیار شاعری ست و بعدا به طور مفصل در مورد آن صحبت خواهد شد. اما فعلا همین قدر بدانید که گاهی به ضرورت وزن می توانیم آنها را بلند درنظر بگیریم.
توجه کنید که ما فعلا فقط در مورد همین هجاهای کوتاه دو حرفی صحبت کرده ایم و اجازه بلند تلفظ کردن هجاهای کوتاه دیگر را نداده ایم! این که کجا می توانیم از این نکته استفاده کنیم را در مبحث اختیارات شاعری توضیح خواهم داد
خب، الان هرآنچه را که در مورد هجا لازم بود شناختیم. توصیه میکنم تا در مورد بخش هجا به تسلط کافی نرسیده اید به مبحث بعدی وارد نشوید. چرا که این بخش پایه و اساس یادگیری وزن شعر هست.

قیمت : 400000تومان
آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه
(آسه شکل عامیانه آهسته میباشد)
این ضربالمثل کلا در مورد احتیاط کردن است و در هر زمینهای استفاده میشود. تا حدودی به شکل طنز بیان میشود اما در پشت بیان طنزآلود میتواند هشداری جدی هم باشد، حال چه در مورد احتیاط در کار یا نگرانی از حسادت دیگران و ..... غیره.
ضمنا میتواند توصیه به این باشد که شخص مقابل را هم به رازداری در موارد خصوصی زندگی شخصی خویش توصیه میکند و هم به اینکه سرش به کار خودش بوده و در اموری که به وی ربطی ندارد دخالت نکند.
در گذشته حتی به شکل آواز کودکانه به شکل زیر برای کودکان و همچنین توسط خود کودکان در بازی خوانده میشد:
آسه برو آسه بیا
که گربه شاخت نزنه
سری به سوراخت نزنه
بر این اساس شاید اشاره به دشمنی موش و گربه داشته باشد که به موش توصیه میکند گربه را عصبانی نکرده و یا جای سوراخ خود را لو نداده و پای گربه را به آن باز نکند.
مفقود يا مفقود شده؟
مفقود درست است؛ زيرا مفقود يعنی "گمشده" و "مفقود شده" يعنی "گمشدهشده".
خودِ واژۀ مفقود اسم مفعول است و نيازی به بخش دوم «شده» ندارد.
مفقود واژهای عربی و گمشده فارسی است.
«را» نشانهی مفعول باید بدون فاصله پس از مفعول بیاید.
آوردن آن به دنبال فعل، متمم و یا هر جزء دیگر نادرست است.
اصطلاح بیشتر از کوپن حرف زدن کنایه از چیست؟
به معنای این است که فردی فراتر از حد مجاز یا توانایی خود، ادعا میکند، وعده میدهد یا سخنی بر زبان میآورد.
ریشه:
کوپن چیست؟ در دهههای ۶۰ و ۷۰ شمسی به دلیل شرایط خاص اقتصادی و جنگ، بسیاری از کالاهای اساسی مانند برنج، روغن، قند، شکر، و حتی صابون و پودر لباسشویی با کمبود مواجه بودند. برای توزیع عادلانه این کالاها، دولت سیستمی را پیاده کرد که در آن هر خانواده دفترچهای به نام “دفترچه کوپن” دریافت میکرد. در این دفترچه، برای هر کالا کوپنهایی با مقادیر مشخص وجود داشت. افراد فقط میتوانستند به اندازه کوپنهایشان از فروشگاههای دولتی کالا خریداری کنند.
حال تصور کنید فردی به فروشگاهی میرود و میخواهد مثلاً دو کیلو شکر بخرد، در حالی که در دفترچه کوپنش فقط کوپن یک کیلو شکر دارد. فروشنده به او میگوید: “بیشتر از کوپن حرف نزن!” یعنی نمیتوانی بیشتر از آنچه کوپنت اجازه میدهد، طلب کنی.
این ضرب المثل در آن زمان بسیار رایج شد و به تدریج وارد فرهنگ گفتاری مردم شد. امروزه، حتی با وجود اینکه سیستم کوپنی دیگر وجود ندارد، این اصطلاح همچنان کاربرد دارد و به معنای “ادعای بیش از حد توانایی یا حق خود را داشتن” یا “پا را از گلیم خود درازتر کردن” استفاده میشود.
معضل نویسنده
این قسمت: تمومش کن!
هر داستانی آغازی دارد و پایانی اما خدا نکند نویسنده نوشتن را بدون در نظر گرفتن پایانی برایش شروع کند.
ماجرا از اینجا آغاز میشود که ایدهای بزرگ و پرزرق و برق و همهچی تمام به ذهن خطور میکند و تا شروع نشود دست از سر مغز نویسنده برنمیدارد. نویسنده خوشحال است چون ایدهاش را دوست دارد اما بعد مدتی با یک حقیقت روبهرو میشود: در دوردستها خبری از پایان نیست! به یک آن تمام انرژی از دست میرود و میلی به نوشتن نمیماند.
راه حل: هرزمان خواستید قصهای بنویسید یک مرز به شکل دایره اطراف نقطه شروع داستان بکشید و مرز را پایان در نظر بگیرید. از نقطه اغاز به صورت خطی باید داستان تا رسیدن به دایره پیش برود. این خط میتواند تا بینهایت برای خودش داخل دایره بچرخد اما باید درنهایت به یک جایی روی خط دایره برخورد کند.
(اگر داستان دنباله داشت به طبع خط داستانی وارد دایرهای بزرگتر میشود.)
پایان یک داستان لزوماً سرانجام کل داستان نیست چون همیشه میتوان یک ادامه نوشت اما باید جایی در نظر گرفته شود که متن به آن سو سوق پیدا کند. مثال را کوچکتر میکنیم. وقتی شروع به نوشتن یک فصل میکنید مسلما میدانید در چه لحظهای باید تمام شود وگرنه تا به خودتان بیایید میبینید اندازه سه فصل نوشتید (با کلی صحنه اضافی و غیر ضروری) اما هنوز نقطهای برای پایان فصل ندارید!
داستان باید روی ریل بماند و هرقدر شخصیتهای فرعی زور زدند قصه خودشان را بهتان تحمیل کنند که بنویسید بهشان بیمحلی کنید. (هرچند همیشه وقت برای داستان کوتاه یا بلندِ فرعی نوشتن برای آن شخصیت فرعی هست! مثل یک اسپین آف در نظر بگیرید که بعدا میسازید)
فرض کنید داستان زندگی یک شب مردی را مینویسید، شبی به مهمانخانه میرود تا...
خوب تا چی؟ این کل داستان است: «تا چی»
هدف از رفتن مرد، اتفاقاتی که آنجا انتظارش را میکشد، اینکه چی سفارش میدهد، با کی صحبت میکند و...
اما همه اینها یک طرف؛ اینکه قرار است در نهایت از آنجا بیرون بیاید میشود پایان داستان. حالا وقتی میخواهیم بنویسیم میدانیم هرچقدر هم اتفاق بیفتد آخرین اتفاق (که همه چیز به آن ختم شده بود) پایان داستان میشود. وقتی پایان داشته باشید فکر کردن و تمرکز راحتتر است.
نکته: این حرفها فقط برای تسهیل نوشتن بود. ممکن است وسط داستان ایده دومی به ذهنتان برسد و بخواهید شخصیت اصلی در مهمانخانه کشته شود! مهم نیست تغییرش دهید. شما هنوز یک پایان دارید (یعنی مردن طرف!) و بلاتکلیف نمیمانید.
این موضوع فقط مشکل نویسندههای کمتجربه نیست! مارتین در آخرین صحبتهایش آرزو کرده است که کاش میتوانست تا موقع نوشتن پایان آخرین بخش داستان چیزی از نغمه بیرون ندهد و اگر به گذشته برمیگشت تا اتمام آخرین جلد چیزی منتشر نمیکرد.
مشکل او پراکندگی داستان است. کلی شخصیت که از هم دور هستند و مدام دورتر هم شدهاند اما باید درنهایت مسیرهایشان به هم برسد و در شمال به جنگ با دیگران (آدرز) بروند! حالا او هرقدر زور میزند سر اسب را کج کند آنها راه خودشان را میروند و تجمع شخصیتها مدام به تعویق میفتد.
نکته پایانی: قبل از هرچیز برای داستان طرحی منسجم و محکم آماده کنید. حتی اگر بدون طرح نوشتن داستان را شروع کردید هرچه زودتر و قبل از اینکه گیر کنید طرح را کامل کنید. (به اینکه کل داستان توی ذهنتون هست و یادتون میمونه اکتفا نکنید.)
چطور میشود مطمئن شد که طرح خوبی نوشتید؟ از خود بپرسید: تهش چی میشه؟
اگر جواب را بلد بودید شما یکی از مهمترین قدمها را برداشتهاید!
ادامه مبحث روز گذشته
کاربرد هجا در شعر پارسی:
در شعر هجای کوتاه را با حرف U و هجای بلند را با – نشان می دهند. توجه شود این یک قرارداد است و می توان از هر علامت دیگری استفاده کرد.
ما بجای هجای کوتاه از "ک" و بجای هجای بلند از "ب" استفاده میکنیم!
شاید این سوال برای شما پیش آمده پس هجای کشیده را با چه علامتی نشان می دهند؟ برای دانستن این موضوع ادامه مبحث را دنبال نمایید
حال که هجا را شناختیم و فهمیدیم که هجا در حالت کلی سه نوع است، می بایست با کاربرد هجا در شعر آشنا شویم:
در شعر پارسی هجای کشیده نداریم، یعنی هجا یا باید کوتاه باشد یا بلند! پس با این حساب تکلیف هجای کشیده چه میشود؟
آیا میتوانیم در شعر پارسی از کلماتی مثل : است؛ بود؛ گشت؛ و... استفاده نکنیم؟
جواب واضح است: خیر، نمیشود استفاده نکرد.
بنابراین باید به دنبال یک راه حل باشیم. پس بیایید با هم این چهار قاعده بسیار آسان را ملکه ذهن خود کنیم:
1.اگر در انتهای مصرع هجای کشیده داشته باشیم آن را بلند درنظر میگیریم.
یعنی اگر مصرع ما با کلمه ای مثل "است" تمام شد این هجا یک هجای بلند است و نه هجای کشیده! به عبارت ساده تر آخرین هجای مصرع اگر کشیده بود و از هر تعداد حرف هم تشکیل شده باشد باز هم تنها یک هجای بلند است
مانند مصرع زیر:
دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد «حافظ»
2.اگر هجای کشیده در متن مصرع (هرکجا غیر از پایان مصرع) باشد به یک هجای بلند و یک هجای کوتاه تبدیل میشود!
انگار کمی سخت شد! اما اشکالی ندارد، الان توضیح خواهم داد:
گفتیم در شعر پارسی یا هجای بلند داریم یا هجای کوتاه. از طرفی میدانستیم که هجای بلند دو حرف دارد و هجای کوتاه یک حرف. تا اینجا که مشکلی نیست؟ اگر تردید دارید برگردید بالا و به تعریف هجا نگاه کنید
خب، حال که به یاد آوردید بحث را ادامه میدهیم:
بنابراین اگر در مصرعی هجای کشیده آمد مجبوریم که آن را "خرد" کنیم! یعنی تبدیل کنیم به یک هجای بلند و یک هجای کوتاه.
بنابراین از سمت راست دو حرف اول را به عنوان هجای بلند و حرف بعدی را به عنوان هجای کوتاه در نظر میگیریم. مثل: است = اس + ت
یادمان باشد در حالت کلی "است" یک هجای کشیده است و ما فقط بخاطر اینکه در شعر جای بگیرد مجبور شدیم که آن را بشکنیم!
اما یک مشکلی وجود دارد. اگر این هجای کشیدهی ما چهار حرف داشته باشد آنوقت تکلیف چیست؟ مثل : داشت
ساده است، باز هم دو حرف اول به عنوان هجای بلند و حرف بعدی به عنوان هجای کوتاه انتخاب میشود. با بقیه حروف هم کاری نداریم! حتی اگر 5 حرف داشته باشد مثل : سانتر و...
پس اگر هجای کشیده دیدیم ، هرچند حرف هم که داشته باشد تبدیل میشود به یک هجای بلند و یک هجای کوتاه. یعنی اول هجای بلند بعد هجای کوتاه
3.اگر هجای کشیده در نیم مصرع بیاید، باز هم تنها یک هجای بلند است
احتمالا این سوال پیش آمده که نیم مصرع چیست؟ فعلا با آن کاری نداشته باشید، چون برای تعریف نیم مصرع ابتدا باید رکن و وزن شعر را تعریف کنیم. در ادامه (در مبحث وزن های دوری) با نیم مصرع آشنا خواهید شد
4.هرگاه هجای کشیده در بین مصرع بیاید و بیش از سه حرف داشته باشد آنگاه ممکن است حرف چهارم نیز در تقطیع محاسبه شود. (تقطیع را بعدا یاد خواهیم گرفت)
سخت شد؟
بله خب حق دارید! چون قبلا گفته بودیم فقط با سه حرف اول هجای کشیده کار داریم. اما این قضیه ، قاعده بالا را نقض نمیکند
یادتان هست گفتیم در هجای کشیده با سه حرف اول کار داریم؟
خیلی خب. پس هروقت هجای کشیده ی بیشتر از سه حرف داشتیم، ابتدا سه حرف اولش را جدا در نظر می گیریم که طبق قاعده در بین مصرع به یک هجای بلند و یک هجای کوتاه تبدیل می شود، بعد به حرف های باقیمانده نگاه می کنیم، اگر ساکن بود که در تقطیع به حساب نمی آید، اما اگر متحرک بود یک هجا به حساب می آید.
ادامه دارد...

قیمت : 400000تومان
دست از ترنج نشناخت
این ضربالمثل را در جایی به کار میبرند که کسی به علت حواسپرتی و عدم تمرکز کافی، در انجام کاری غفلت کرده و کار را خراب کند.
ریشه این ضربالمثل به داستان یوسف و زلیخا برمیگردد که زلیخا برای اینکه به همه زنانی که او را بابت عشق به یوسف شماتت میکردند ثابت کند که آنها نیز اگر جای وی بودند گرفتار چنین عشقی میشدند، همه آنها را به یک مهمانی دعوت کرد و به هر کدام از آنان یک چاقو و یک ترنج داد. سپس یوسف را برای کاری فراخواند. تمام زنان در حال پوست کندن ترنج با چاقو بودند که با دیدن یوسف محو زیبایی چهره او شده و به جای ترنج دست خویش را بریدند.
ریشه یابی:
ماده
نر و ماده درست است. در اينجا حرف دال نبايد با تشديد گفته شود.
نر و مادّه نادرست است.
«مادّه» واژهای عربی «مادَّة» و جمعِ آن «مَوادّ» است.
«ال» نشانهی معرفهی عربی است و کاربرد آن همراه واژههای فارسی درست نیست!
اصطلاح باباش چی بود که بچهاش باشه چیست؟
1- یعنی پدرش در زمان مجردی ( یا بچگی) خیلی آرام و بدرد بخور نبود که بخواهی چنین انتظاراتی را از فرزند آن پدر داشته باشی!
2- این ضرب المثل را بیشتر به صورت گله و شکایت از فرزند شرور و سر به هوای کسی به کار می برند که خودش هم در کوچکی چنین شرارت هایی را داشته و بعید نیست که فرزندش به او رفته باشد.
3- یعنی از این بچه ی زبان بسته توقع نداشته باش که آدم حسابی باشد! پدرش هم همینطور بود.
4- این ضرب المثل را می توان بیشتر از زبان کسانی شنید که سن و سالی ازشان گذشته و دوره کودکی و بزرگسالی اطرافیانشان را دیده اند و اگر کسی بچه ی شلوغی داشته باشد، چون کودکی پدرش را دیده اند، به بقیه که خبر ندارند سریع اطلاع می دهند که زیادی خودتان را به تربیت کردن این بچه نمک نشناس و … خسته نکنید! دست کمی از پدرش ندارد!
5- به پدر و فرزندی می گویند که اسباب نارضایتی دیگران را فراهم کرده اند. ( فرزندی که راه اشتباه پدر را ادامه می دهد.)
رسیدیم به تحلیل پایانی کتاب مردی که میخندد.
باید بدونیم که هر نویسنده باید دلیلی برای نوشتن داشته باشه. درواقع هر هنرمندی هدفی از خلق اثرش داره. هدف ممکنه بروز و ظهور استعدادش در واقعیت باشه، معروف شدن باشه، اثبات تواناییهاش به خودش یا دیگران باشه و...
مهمترین هدف اما رساندن یک پیام و درس به مخاطب و دنیاست! اینکه نویسنده حرفی برای گفتن داشته باشه شرط اول و قدم اول هستش. اینکه چه پیامی یا درسی میرسونیم مهم هست اما مهمتر از اون بودنشه. داستان بدون نتیجه و پیام ارزش ادبی نداره.
حاشیه نرم. هدف هوگو موقع نوشتن این داستان به احتمال زیاد گفتن جملاتی بوده باشه که جوئین پلین در اون جلسه مقامات درباری بیان کرد. نویسنده حرف دل خودش رو از زبان شخصیتهاش بیان میکنه. نقد اجتماعی به زندگی اشرافی اون موقع و...
(نکته و پند: گاهی حتی یک نویسنده حرفهایی که برای خودش ممکنه عواقبی داشته باشه رو میاد از زبون شخصیت منفی میگه که اگر جایی بهش گیر دادند بگه اون تصور یک شرور بوده نه خود من!)
ویکتور هوگو با نشون دادن نظام ظالمانه پادشاهی اون دوران، اینکه اشراف به زندگی فقرا اهمیت نمیدن (و بهش میخندند) به داستانش هدف و معنا بخشیده.
این کنایه که مرد خندان در تأسف برای مردمه و مردان عبوس به همون مردم و زندگیشون و مرد مدافعشون میخندند برای من خیلی جالب بود. مردی که میخندد درواقع مردی بود که هرگز نخندید.
نکته مهم دیگهای که هر نویسنده تازهکاری که باید بعد اتمام هر داستانی بهش دقت کنه پایانبندی اون داستان هستش.
و اما پایان غمانگیز این رمان که اون رو واقعیتر جلوه میده! این قصه درباره بدبختی آدمهاست و خیلی کم پیش میاد بدبختها خوشبخت بشن؛ مگر در قصههای پریان که با این جمله تموم میشه: و همه تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند.
اما هوگو بیشتر از قبل ظالمیت دنیای جوئین پلین رو نشون میده و غیر مستقیم میگه در چنین وضعی بدبختها قرار نیست با یک معجزه خوشبخت بشن. (البته این در خصوص فقط همین کتاب هستش. هوگو ابدا به دنبال ناامید کردن مخاطبش نیست، ولی این پایان دقیقا پایان لازم و مناسب این قصه بود. (اگر همه با هم با قایقشون میرفتند و در افق محو میشدند و تا آخر عمر کنار هم میموندند و خوشبخت میشدند چه فایدهای داشت؟ البته جز اینکه خواننده یک آخیش بگه و کتاب رو کنار بذاره؟ و مطمئنا بعداً فکر میکنه چه پایانی زورکیای بود!)
به پایان این کلاس رسیدیم!
ما از این کتاب چی یاد گرفتیم؟ شرح زیبای مکان و موقعیت، توصیف شخصیتها و ویژگیهایی که همدردی خواننده رو برانگیخت، نقد اجتماعی جامعه ثروتمند و نکوهش ظلمهایی که در حق فقر صورت میگیره، و در نهایت یک پایان شوکه کننده و مرتبط و ادامه دهنده فضای غمانگیز داستانی رو یاد گرفتیم.
(برای یک نویسنده به نظرم این ضرورت داره که هر کتابی رو که خوند خودش برای خودش تحلیلش کنه و درسهایی که ازش یاد گرفته رو مرور کنه.)
این رو هم یاد گرفتیم که مثلا اگر زمانی خواستیم پایان داستانی بنویسیم اما درباره نوع پایانبندی دودل بودیم به یاد خواهیم آورد که هوگو به ما یاد داد پایان باید با منطق کل داستان همخوانی داشته باشه و به شکلی باشه در ذهن خواننده باقی بمونه.
حالا هر زمان که به اسم کتاب مردی که میخندد برخوردیم به یاد پسر و دختری خواهیم افتاد که با پایان غمانگیزشون، درنهایت به لیست بینوایان ویکتور هوگو اضافه شدند.
آموزش عروض
جلسه اول :
لازم به توضیحه مطالبی که ارائه خواهد شد از کتاب تالیفی پله پله تا شعر نوشته اینجانب هست که در حال طی مراحل دریافت مجوز هست لذا خواهشمندم به منظور حفظ امانت و بوجود نیامدن مشکلات بعدی برای چاپ، از انتشار مطالب خودداری فرمایید.
هرچند منابع زیادی برای آموزش و یادگیری اصول شعر هست اما کتاب حاضر سعی شده کاملا بصورت کاربردی و با زبان ساده به این امر بپردازد.
مطالبی که در این کارگاه ارائه خواهد شد خلاصه ای از مطالب کتاب مذکور می باشد که البته تمامی آموزش ها را پوشش خواهد داد.
منبع آموزش ها : کارگاه آموزش شعر "پله پله تا شعر"
مبحث اول
هجا
برای شناخت وزن ، اولین چیزی که می بایست درمورد آن بدانیم هجاست. اما شناخت هجا نیز خود مستلزم شناخت مواردی دیگر است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
توجه نمایید ما در این کتاب قرار است به زبانی ساده صحبت کنیم که برای همه اقشار قابل درک باشد لذا ممکن است تعاریف موجود در این کتاب مقداری با منابع دیگر متفاوت باشد، اما دقت نمایید که تنها تفاوت در نوع بیان است و نه اصل موضوع.
با این مقدمه می پردازیم به تعاریفی که برای شناخت هجا نیاز داریم:
حرف: همانطور که می دانید در زبان فارسی دارای سی و دو حرف هستیم که به حروف الفبا معروفند. ا ب پ ت ث...
صداها که ما به آن حرکت هم می گوییم: علاوه بر حروف الفبا ، در زبان فارسی ، شش صدا یا حرکت نیز داریم که سه صدای بلند و سه صدای کوتاه هستند
حرکت های بلند: آ ، ای ، او . مانند «آ» در آب، «ی» در سیب ، «و» در بو
حرکت های کوتاه: فتحه ( -َ ) ، کسره ( -ِ ) ، ضمه ( -ُ )
حال نوبت به آن رسیده که هجا را تعریف کنیم و با انواع آن آشنا شویم.
هجاها از ترکیب همین حروف و صداها تشکیل می شوند.
هجا: هر بخش از یک کلمه، یک هجا نامیده می شود. هجا می تواند به صورت کوتاه، بلند و یا کشیده باشد
در شعر ، هجاها آنگونه که خوانده می شوند درنظر گرفته می شوند، و نه به صورت مکتوب خود .
یعنی برای تشخیص هجای کلمه ای مثل خواهر می بایست این کلمه را خاهر در نظر بگیریم
این نکته را در نظر داشته باشید که یک کلمه ممکن است از چند هجا تشکیل شده باشد. درواقع هجا آن بخشی از کلمه است که با یک بار باز و بسته شدن دهان تلفظ می شود. و یا به عبارت بهتر مانند بخش کردن کلمات در کلاس اول دبستان، هجاها جدا می شوند.
برای مثال همان کلمه خواهر به صورت زیر بخش می شود: خا + هر . بنابراین این کلمه از دو هجا تشکیل شده است.
حال در زیر با انواع هجا آشنا می شویم
هجای کوتاه: معمولا یک حرفی است. و یا از ترکیب یک حرف و یک صدای کوتاه ( فتحه، کسره، ضمه) تشکیل می شود مثل مَ بِ تو وَ چو
تو ، چو ، ... با اینکه دو حرف دارند اما کوتاه هستند چون حرف دوم به صورت ضمه خوانده می شود. تُ چُ . و همینطور « که» و «سه» و...
بنابراین یک نکته مهم: درست خواندن و درست تلفظ کردن کلمات در تعیین وزن شعر بسیار اهمیت دارد
تذکر: فراموش نکنید هنگام تعیین نوع هجا، صداهای « آ ، ای ، او » با حروف « الف، ی ، و » که در حروف الفبا داریم فرق دارند.
به همین دلیل کلمه ای مثل «تو» کوتاه درنظرگرفته شد چرا که «و» در آن صدای ضمه می دهد نه صدای «او».
هجای بلند: از دو حرف تشکیل می شود مثل: من، با، سر
به عبارت بهتر از ترکیب حروف و حرکات به صورت زیر ساخته می شود:
دو حرف و یک حرکت کوتاه (-َ –ِ –ُ) : م َ ن= من ، گ ُ ل= گل
یک حرف و یک حرکت بلند (آ ای او) : ب ا = با ، ب ی = بی
حروف صدادار یا حرکات بلند به تنهایی هجای بلند هستند : آ ، ای ، او
استثنا: کلماتی مانند بان، چون، چین و... یعنی هرگاه حرف "ن" ساکن بعد از حروف صدادار " ا - و - ی" بیاید هجای بلند محسوب می شود
بنابراین بخش کردن کلمه ای مثل "باران" به اینصورت است : با + ران
فراموش نکنیم این یک استثنا هست و مثلا کلمه ای که به رام ختم می شود را نمی توانیم به صورت بلند درنظر بگیریم
هجای کشیده: از سه حرف و بیشتر تشکیل می شود
مثل: است، بار، گفت، باخت، ...
دقت کنید کلمات سه حرفی و بیشتر در صورتی کشیده هستند که تنها یک بخش باشند یعنی شما کلمه ای مثل «است» را نمی توانید به دو بخش تقسیم کنید
و یا کلمه ای مثل «باخت» را.
اما کلماتی مثل « هوا ، جاده ، شاعر و...» به بخش های مختلف تقسیم می شوند.
تا اینجای بحث اگر سوالی هست بفرمایید
با عرض سلام ن ساکن بعد از مصوت بلند حذف مبشه؟باران :بارا
بله همینطوره. اما وقتی میگیم حذف میشه ممکنه برای دوستانی که آشنایی زیادی با قواعد عروضی ندارن سوال پیش بیاد که چطور!؟ و چرا وقتی تلفظ می کنیم تو تقطیع نمیاد؟
بنابراین ما میگیم این یک استثنا هست و ران بصورت یک هجای بلند تلفظ میشه. اما در اصل هر دو به یک معنا هستند

قیمت : 400000تومان
دستش نمک نداره
یعنی هر چه به دیگران خوبی میکند نتیجه عکس میدهد!
به کسی میگویند که آدم دلسوزی است و محبتش را به همه ارزانی میدارد اما بجای آنکه پاسخ محبتهایش را با خوبی بدهند، یا به او بیتوجهی کرده و یا با وی بدرفتاری و قدرنشناسی میکنند.
( جدای از اینکه انتظار میرود که انسان در قبال محبتهایش انتظاری از دیگران نداشته باشد ولی در اینجا بحث در مورد خود ضربالمثل میباشد)
جدای از اینکه نمک همیشه جایگاه ویژهای داشته و لزوم استفاده متعادل از آن برای سلامتی قطعی است، ولی در باره ریشه و معنی این مثل میگویند در گذشته مسافرانی که از شهرهایشان برای میهمانی یا هر کاری به شهر دیگری مسافرت میکردند، مقداری از نمک شهر خود را نیز برای میزبان میبردند و اگر مسافری از شهرش نمک نمیبرد میگفتند دست او نمک ندارد. حتی اگر چیز دیگری هم با خودش برده بود در واقع جای نمک را نمیگرفت و گویا کار خوبی نبود!
حال این روایت صحت داشته باشد یا نه، بیشتر به نظر میآید که دلیل اصلی چیز دیگری باشد.
اینکه اهمیت نمک و جایگاه تقریبا مقدسی که داشته تقریبا قطعی است و در قدیم اگر کسی از دست کسی و یا در جایی نمک میخورد اصطلاحا نمکگیر میشد و نوعی تهعد پنهان نسبت به آن شخص و آن محل در او شکل میگرفت به طوری که دیگر نمیتوانست با آنها خصومت و دشمنی کند و یا بیمهری بروز دهد.
و از اینجاست که میگویند دستی که نمک ندارد بالطبع طرف مقابل را نمکگیر نکرده و از سوی وی محبت و جبران و احترام نمیبیند.