داستان نویسی (35)- انتشارات مانا ایده
ویکتور هوگو متخصص نوشتن داستان بدبخت بیچارههاست؛ خواننده رو به وسط زندگی مردم فقیر میندازه و مجبور میکنه زجر کشیدنشون رو ببینیم و برای فلاکتشون غصه بخوریم! این مقصود نهایی یک داستان غمانگیز هستش و اگر جیگر آدم کباب شه یعنی نویسنده به هدفش رسیده!
هوگو در ابتدای این کتاب با فضاسازیای دارک و ناراحت کننده دنیایی بیرحم رو به تصویر میکشه و خواننده رو مجبور به همذاتپنداری با کودکی میکنه که بیکس و تنها در جهنمی سرد رها شده!
از همین ابتدا ما نگران سرنوشت پسربچه خواهیم شد و این یعنی کشش داستانی. مهمترین درسی که از این بخش از کتاب میشه یاد بگیریم همین ایجاد کشش داستانی قوی هستش.
این خشت اول کتاب رو یک معمار استاد گذاشته و زیربنایی محکم برای کل قصه میشه و تا ثریا داستان دقیق پیش خواهد رفت! (و خواننده تا آخر کتاب این شب نحس رو فراموش نمیکنه)
نویسنده فقط یک متکلم وحده نیست و از یک جایی ما داستان رو از چشم کودک آواره میبینیم! لحظه دیدن مرد اعدام شده شوکه کننده نیست بلکه اینکه اون کودک اونقدر سنش کمه و چیزی که میبینه رو کاملاً درک نمیکنه؛ و همین کودکه که نصف شب در کولاک گیر کرده شوکه کنندهست.
( به تصویر کشیدن لحظات ترسناک اما از نقطه نظر کودک کار سادهای نیست! در چند سال اخیر بازی کابوسهای کوچک (little nightmares) بخوبی در این کار موفق بودند و میشه ازشون ایده گرفت! کمیک کوتاهی هم داره که پیشنهاد میدم بعداً بخونید!)
با دیدن پسربچه در آن شرایط فورا براش ناامید میشیم چون احتمال زنده موندنش کمه. همزمان ما از دست مسافران کشتی خشمگین هستیم که چنین جنایتی مرتکب شدن. ( نویسنده این خشم رو پیشبینی کرده {چون خودش بذرش رو کاشت} و در فصل بعد محصولش رو برداشت میکنه و خشم ما رو به اندوه و حتی افسوس و دلسوزی بدل میکنه. اسپویل نمیکنم، خودتون خواهید دید!)
همچنین باید از شیوه فضاسازی قصه یاد بگیریم. نویسندهی تازهکار براش سواله که: چطور میشود به خوبی فضاسازی کرد؟!
جوابش اینجاست. با چند توصیف و استفاده درست از کلمات.پسربچه در کولاک گیر کرده بود و میلرزید. این که فضاسازی نیست! همون طور که خوندید هوگو با متنش کاری میکنه که ما هم اندازه پسربچه از سرما بلرزیم.
نکته بعدی که به چشم میاد افراد کشتی بودند که خیلی زود داستان از اونها عبور میکنه اما ما کنجکاو هستیم ببینیم سرنوشت این جنایتکاران چی میشه. این باز یک کشت دیگهست که کشش داستانی ایجاد میکنه.
آخرین نکتهای که میشه دربارش گفت، چگونه شروع کردن داستان هستش.
هشدار اسپویل: این پسربچه همون مردی که میخندد هستش که اسم کتاب شده. پس کانون داستان میشه اون و نویسنده بدون حاشیه سازی الکی یکراست رفته سر اصل موضوع. بقیه داستان مسلما حول محور این شخصیت خواهد چرخید و بیشک پایان بندی قصه نیز باید به خود این شخصیت برگرده
پایان اسپویل
(در روزهای آتی در یک پست مفصل درباره پایان بندی داستان خواهم گفت.)