داستان نویسی (43)- انتشارات مانا ایده
بررسی رمان مردی که میخندد. بیمقدمه شروع می کنیم.
صفحه ۱۴۵ با کلمه سیاهچال آغاز میشود اما آنقدر خواننده عجله خواندن دارد شاید در همان ابتدا توجه نکند! کشش داستانی یعنی این! باارزشترین ویژگی یک داستان این است که مجبورمان کند (و نتوانیم) که کتاب را زمین بگذاریم. در صفحات پیشین ناگهان شور و هیجان جوانیِ شخصیت اصلی برانگیخته میشود و پسری که به عمرش جز دختری کور ندیده ناگهان سطح جدیدی از زیبایی را درک میکند. نویسنده با ظرافت تمام زیبایی و بدن زن را توصیف میکند ( چیزی که هر مردی ازجمله مرد جوان قصه) در تمنایش است. اما میدانیم که این بیراهه است چون صورت خودش زشتترین صورت است و خودش هم مدتی کوتاه میآید.
نویسنده با نگاهی طنز به قصه حوا و فریب خوردنش از شیطان دارد و این به تحسین زن برمیگردد نه ضد زن بودن. همچنین در توصیف زیباییهای زنانه موفق است. متاسفانه در داستانهای امروزی، چپاندن صحنههای صریح جنسی، آنهم کاملاً زوزکی، در داستانی آبکی کاری عادی شده و بعضاً در کمال تعجب تحسین برانگیزش کرده و این کار تبدیل به فرمولی برای ساخت داستان یا لحظات عاشقانه شده است! از نگاه من اما کاملا غلط است. چند بار آوردن اسم اندام جنسی و تشریح صریح معاشقه داستان را ابدا زییا نمیکند. به هیچوجه آوردن لحظات اروتیک داستان را عاشقانه نمیکند؛ آن را فقط اروتیک میکند! (هرچند هرنوع متن و داستانی مخاطب خودش را دارد ولی تاحالا شنیدید داستانی اروتیک جایزه ادبیات ببرد؟). تحریک کردن مخاطب، با نشان دادن لحظات زیبا کاملاً فرق دارد. ویکتور هوگو به خوبی هیجانات برانگیخته جوئین پلین را به تصویر میکشد و هشدار میدهد که این سیاهچال است و داستان را پیش میبرد و دیگر این مسئله را ادامه نمیدهد.
نویسنده باید مخاطب خودش را بشناسد و بداند برای کی مینویسد و هدف غایی داستان چیست. هوگو زندگی مردم فقیر را نشان میدهد. پسری که در حداکثر نیاز جنسی در عین بیتجربگی و معصومیت در آنسو زنی از جامعه ثروتمند که برای تفریح میخواهد بودن با (به قول خودش) زشت را تجربه کند. هدف نشان دادن وضع آن مردم است نه صرفاً خلق یک صحنه هیجانی برای خواننده نوجوان که البته هوگو استاد نوشتن است و آن چه میخواهد مخاطب بخواند را مینویسد.
برای چند لحظه بیایید کمی سریع در داستان جلو برویم. در صحنهای که جوئین پلین وارد اتاق خواب زن میشود نویسنده میخواهد ذهن بیبندوبار و رهای زن اشرافی را نشان دهد که به دنبال سودجویی شخصیست و به کرامت انسانی طرف مقابل بیاهمیت است و شوک پایانی برای وقتیست که مطلع میشود جوئین پلین واقعا کیست و او را مرخص میکند!
پارازیت:( در پرانتز اضافه کنم که صحنههای صریح گاهی برای پیشبرد داستان چه بسا ضروری شود. کتابهای مارتین (نغمه یخ و آتش) پر است از این لحظات و اگر چه نظر شخصیام بر زیادهروی کردنش است اما حقیقتا داستانش با موضوعاتی مثل حرامزادگی و زنای محارم و... گره خورده است و اگر آن را از وستروس کم کنیم تقریباً چیزی از آن نمیماند!)
برگردیم به ادامه بحث اصلی. متن داستان پس از دریافت نامه اما به آن سویی که فکرش را میکنیم ( یک ملاقات شبانه) پیش نمیرود. جوئین پلین در خواب هم نمیبیند که چه چیزی در انتظارش است؛ یک سیاهچال!
در پایان این متن باید به دو شخص دیگر اشاره کرد. اول به دختر کور و معصوم قصه اشاره کنم که هوگو او را نمادی از عفت به تصویر میکشد که نه با گناه و نه دنیای پر از گناه آشنایی ندارد. او در یک تاریکی پاک سیر میکند و جوئین پلین را چون خدایی میپرستد. در هر لحظه حضورش خواننده برای او تأسف میخورد و دوست دارد سرنوشتی خوب در انتظارش باشد. خواننده برای او شاید حتی بیشتر از مرد خندان قصه نگران باشد و این نشانه شخصیتپردازی خوب دئا است.
و اورسوس، پدر بداخلاق و همیشه نگران و بدبین که هوگو میخواهد بگوید دنیا را بسیار خوب میشناسد و ما خطرات جامعه اعم از قانون سختگیر و وانتپاکهای ترسناک را از چشم او دیده و با آن آشنا میشویم. او شخصیتی است که خیالمان بابتش راحت است و همان پیر خردمند کلاسیک در این داستان است (قبلا نمونههایی از این تیپ شخصیتی نام بردهام) و برای حل مشکلات و یافتن راهحل نگاهمان به او خواهد بود.
بخش بعدی بررسی بخش پایانی خواهد بود و نگاهی به پیام داستان و هدف کلی نوشتن این اثر.