داستان نویسی (44)- انتشارات مانا ایده
رسیدیم به تحلیل پایانی کتاب مردی که میخندد.
باید بدونیم که هر نویسنده باید دلیلی برای نوشتن داشته باشه. درواقع هر هنرمندی هدفی از خلق اثرش داره. هدف ممکنه بروز و ظهور استعدادش در واقعیت باشه، معروف شدن باشه، اثبات تواناییهاش به خودش یا دیگران باشه و...
مهمترین هدف اما رساندن یک پیام و درس به مخاطب و دنیاست! اینکه نویسنده حرفی برای گفتن داشته باشه شرط اول و قدم اول هستش. اینکه چه پیامی یا درسی میرسونیم مهم هست اما مهمتر از اون بودنشه. داستان بدون نتیجه و پیام ارزش ادبی نداره.
حاشیه نرم. هدف هوگو موقع نوشتن این داستان به احتمال زیاد گفتن جملاتی بوده باشه که جوئین پلین در اون جلسه مقامات درباری بیان کرد. نویسنده حرف دل خودش رو از زبان شخصیتهاش بیان میکنه. نقد اجتماعی به زندگی اشرافی اون موقع و...
(نکته و پند: گاهی حتی یک نویسنده حرفهایی که برای خودش ممکنه عواقبی داشته باشه رو میاد از زبون شخصیت منفی میگه که اگر جایی بهش گیر دادند بگه اون تصور یک شرور بوده نه خود من!)
ویکتور هوگو با نشون دادن نظام ظالمانه پادشاهی اون دوران، اینکه اشراف به زندگی فقرا اهمیت نمیدن (و بهش میخندند) به داستانش هدف و معنا بخشیده.
این کنایه که مرد خندان در تأسف برای مردمه و مردان عبوس به همون مردم و زندگیشون و مرد مدافعشون میخندند برای من خیلی جالب بود. مردی که میخندد درواقع مردی بود که هرگز نخندید.
نکته مهم دیگهای که هر نویسنده تازهکاری که باید بعد اتمام هر داستانی بهش دقت کنه پایانبندی اون داستان هستش.
و اما پایان غمانگیز این رمان که اون رو واقعیتر جلوه میده! این قصه درباره بدبختی آدمهاست و خیلی کم پیش میاد بدبختها خوشبخت بشن؛ مگر در قصههای پریان که با این جمله تموم میشه: و همه تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند.
اما هوگو بیشتر از قبل ظالمیت دنیای جوئین پلین رو نشون میده و غیر مستقیم میگه در چنین وضعی بدبختها قرار نیست با یک معجزه خوشبخت بشن. (البته این در خصوص فقط همین کتاب هستش. هوگو ابدا به دنبال ناامید کردن مخاطبش نیست، ولی این پایان دقیقا پایان لازم و مناسب این قصه بود. (اگر همه با هم با قایقشون میرفتند و در افق محو میشدند و تا آخر عمر کنار هم میموندند و خوشبخت میشدند چه فایدهای داشت؟ البته جز اینکه خواننده یک آخیش بگه و کتاب رو کنار بذاره؟ و مطمئنا بعداً فکر میکنه چه پایانی زورکیای بود!)
به پایان این کلاس رسیدیم!
ما از این کتاب چی یاد گرفتیم؟ شرح زیبای مکان و موقعیت، توصیف شخصیتها و ویژگیهایی که همدردی خواننده رو برانگیخت، نقد اجتماعی جامعه ثروتمند و نکوهش ظلمهایی که در حق فقر صورت میگیره، و در نهایت یک پایان شوکه کننده و مرتبط و ادامه دهنده فضای غمانگیز داستانی رو یاد گرفتیم.
(برای یک نویسنده به نظرم این ضرورت داره که هر کتابی رو که خوند خودش برای خودش تحلیلش کنه و درسهایی که ازش یاد گرفته رو مرور کنه.)
این رو هم یاد گرفتیم که مثلا اگر زمانی خواستیم پایان داستانی بنویسیم اما درباره نوع پایانبندی دودل بودیم به یاد خواهیم آورد که هوگو به ما یاد داد پایان باید با منطق کل داستان همخوانی داشته باشه و به شکلی باشه در ذهن خواننده باقی بمونه.
حالا هر زمان که به اسم کتاب مردی که میخندد برخوردیم به یاد پسر و دختری خواهیم افتاد که با پایان غمانگیزشون، درنهایت به لیست بینوایان ویکتور هوگو اضافه شدند.