داستان نویسی (45)- انتشارات مانا ایده
معضل نویسنده
این قسمت: تمومش کن!
هر داستانی آغازی دارد و پایانی اما خدا نکند نویسنده نوشتن را بدون در نظر گرفتن پایانی برایش شروع کند.
ماجرا از اینجا آغاز میشود که ایدهای بزرگ و پرزرق و برق و همهچی تمام به ذهن خطور میکند و تا شروع نشود دست از سر مغز نویسنده برنمیدارد. نویسنده خوشحال است چون ایدهاش را دوست دارد اما بعد مدتی با یک حقیقت روبهرو میشود: در دوردستها خبری از پایان نیست! به یک آن تمام انرژی از دست میرود و میلی به نوشتن نمیماند.
راه حل: هرزمان خواستید قصهای بنویسید یک مرز به شکل دایره اطراف نقطه شروع داستان بکشید و مرز را پایان در نظر بگیرید. از نقطه اغاز به صورت خطی باید داستان تا رسیدن به دایره پیش برود. این خط میتواند تا بینهایت برای خودش داخل دایره بچرخد اما باید درنهایت به یک جایی روی خط دایره برخورد کند.
(اگر داستان دنباله داشت به طبع خط داستانی وارد دایرهای بزرگتر میشود.)
پایان یک داستان لزوماً سرانجام کل داستان نیست چون همیشه میتوان یک ادامه نوشت اما باید جایی در نظر گرفته شود که متن به آن سو سوق پیدا کند. مثال را کوچکتر میکنیم. وقتی شروع به نوشتن یک فصل میکنید مسلما میدانید در چه لحظهای باید تمام شود وگرنه تا به خودتان بیایید میبینید اندازه سه فصل نوشتید (با کلی صحنه اضافی و غیر ضروری) اما هنوز نقطهای برای پایان فصل ندارید!
داستان باید روی ریل بماند و هرقدر شخصیتهای فرعی زور زدند قصه خودشان را بهتان تحمیل کنند که بنویسید بهشان بیمحلی کنید. (هرچند همیشه وقت برای داستان کوتاه یا بلندِ فرعی نوشتن برای آن شخصیت فرعی هست! مثل یک اسپین آف در نظر بگیرید که بعدا میسازید)
فرض کنید داستان زندگی یک شب مردی را مینویسید، شبی به مهمانخانه میرود تا...
خوب تا چی؟ این کل داستان است: «تا چی»
هدف از رفتن مرد، اتفاقاتی که آنجا انتظارش را میکشد، اینکه چی سفارش میدهد، با کی صحبت میکند و...
اما همه اینها یک طرف؛ اینکه قرار است در نهایت از آنجا بیرون بیاید میشود پایان داستان. حالا وقتی میخواهیم بنویسیم میدانیم هرچقدر هم اتفاق بیفتد آخرین اتفاق (که همه چیز به آن ختم شده بود) پایان داستان میشود. وقتی پایان داشته باشید فکر کردن و تمرکز راحتتر است.
نکته: این حرفها فقط برای تسهیل نوشتن بود. ممکن است وسط داستان ایده دومی به ذهنتان برسد و بخواهید شخصیت اصلی در مهمانخانه کشته شود! مهم نیست تغییرش دهید. شما هنوز یک پایان دارید (یعنی مردن طرف!) و بلاتکلیف نمیمانید.
این موضوع فقط مشکل نویسندههای کمتجربه نیست! مارتین در آخرین صحبتهایش آرزو کرده است که کاش میتوانست تا موقع نوشتن پایان آخرین بخش داستان چیزی از نغمه بیرون ندهد و اگر به گذشته برمیگشت تا اتمام آخرین جلد چیزی منتشر نمیکرد.
مشکل او پراکندگی داستان است. کلی شخصیت که از هم دور هستند و مدام دورتر هم شدهاند اما باید درنهایت مسیرهایشان به هم برسد و در شمال به جنگ با دیگران (آدرز) بروند! حالا او هرقدر زور میزند سر اسب را کج کند آنها راه خودشان را میروند و تجمع شخصیتها مدام به تعویق میفتد.
نکته پایانی: قبل از هرچیز برای داستان طرحی منسجم و محکم آماده کنید. حتی اگر بدون طرح نوشتن داستان را شروع کردید هرچه زودتر و قبل از اینکه گیر کنید طرح را کامل کنید. (به اینکه کل داستان توی ذهنتون هست و یادتون میمونه اکتفا نکنید.)
چطور میشود مطمئن شد که طرح خوبی نوشتید؟ از خود بپرسید: تهش چی میشه؟
اگر جواب را بلد بودید شما یکی از مهمترین قدمها را برداشتهاید!