چند ثانیه درنگ...

همه‌ی ما جایی میان روزشمارِ تقویم، ساعت‌های بی‌تکرار،دقیقه های نفس گیر، ثانیه‌های پرشتاب و دویدن‌های بی هدف ، بخشی از بودنمان و شاید تکه‌ای از خودمان را جا می‌گذاریم…
گاهی گمان می‌کنیم زندگی همان مقصدی است که برای رسیدن به آن به هر آب و آتشی می‌زنیم بی‌آن‌که لحظه‌ای از خودمان بپرسیم: به کجا چنین شتابان؟!
دست‌آخر هم دست از پا درازتر می‌فهمیم مدتهاست سرِ پله‌ی اول درجا زده‌ایم... غافل از این‌که نبضِ واقعیِ زندگی در همین فاصله‌های نامحسوس و گه‌گاه ناملموس می‌زند.
انگار لذت بردن از مسیر را به دست فراموشی سپرده‌ایم… مگر فاصله‌ی آمدن و رفتن ما چند بهار است که در سوزِ زمستان مانده‌ایم؟!
شاید سهم ما از این جهان، نه تسخیر افق‌های دور، که یاد گرفتن هنر �درنگ کردن� باشد... همین که گاهی در برابر دست‌اندازها و سرعت‌گیرهای روزگار بایستیم و دست از محاسبه‌ی سود و زیان زمان برداریم... نیم‌نگاهی به پشتِ سرمان بیندازیم و ترمزِ دستیِ ذهنِ شلوغمان را بکشیم…
برای ثبت این حقیقتِ ساده که: هنوز زنده‌ایم و به هزار و یک دلیل، باید زندگی را زندگی کنیم…

آسیه اسماعیل زاده