ایده خوب + عملکرد بد = نتیجه نگرفتن
ایده خوبه اما وقتی مینویسی خوشت نمیاد ازش. ایده محشره اما پای عمل که میرسه دلسرد میشی چون خراب کردی.

و علت ها و راهکارها
مواردی مثل هدر دادن پتانسیل

امروز می‌خوام بحث خیلی مهمی رو باهاتون درمیون بذارم.
عنوانش رو می‌خوام بذارم : ایده خوب، عملکرد بد!
هرکسی ممکنه یه روز که زندگی عادیش رو می‌کنه ناگهان ایده‌ای به ذهنش برسه و تصمیم بگیره انجامش بده.
اگر شخص مهندس باشه چیزی اختراع می‌کنه. (هواپیما، برق، چرخ و...)
اگر دانشمند باشه چیزی کشف می‌کنه. (جاذبه، الکل، کروی بودن زمین و...)
و کلی آدم دیگه...
حالا اگر یک داستان‌سرا (حالا چه نویسنده کتاب باشه چه فیلم‌نامه نویس یا نمایشنامه نویس یا...) ایده‌ای به ذهنش بیاد میتونه شاهکاری ادبی خلق کنه.
اما فقط در صورتی که به درستی عمل کنه.

داستان نویس قصه ما اینقدر شوق و ذوق داره و مطمئنه که ایده خوبی داره و ۱۰۰درصد میترکونه، میشینه با تمام وجود شروع به طراحی قصه می‌کنه و شاید خودش هم متوجه نشه اما ممکنه در پایان یک افتضاح به بار بیاره.
در دنیای سینمای امروز که خودش یک شاخه از داستان‌سرایی هستش این مشکل بشدت زیاد شده.
آثاری که خلاف ادعای خودشون هستند (مثل باربی) یا خلاف وعده خفنی که در تریلر قول دادند ( مثل ددپول و ولورین) یا آثاری که از پتانسیل اولیه خود استفاده نمی‌کنند و گند میزنند (مثل سریال پسران) خیلی زیادن.

چی باعث میشه این اتفاق بیفته؟
۱- جوگیری و بی‌خردی
۲- پول!

میخوام با مثال زدن فیلم اخیر مارول حرفم رو پیش ببرم. فیلمی که می‌تونست هزار برابر بهتر عمل کنه. مثلاً قصه دنیایی که این لوگان باعث نابودیش شد رو بگه، ویلن قوی‌تر و دارای قصه‌ای قابل درک باشه، ددپول کمتر لودگی می‌کرد و... اما این ایده خفن یعنی داشتن شخصیت لوگان و بازگشتی قوی و تقابلی بین دو نامیرای جهش یافته فقط به یک جوک ختم شد چون ظاهراً یک بار هم فیلمنامه مرور نشده و فقط عجله داشتند بازیگران قدیم بیان نقش‌های قبلی رو بازی کنند (که صرفاً درحد کاسپلی بودند نه بیشتر) و دوبار سکانس مبارزه دو قهرمان رو ضبط کنند و زود فیلم رو با یک پایان بندی سطحی تموم کنند و پول به جیب بزنند. کسی نمیاد فکر کنه ایده بَده چون درواقع خوبه! کی میگه ولورین با بازی هیوجکمن کم چیزیه؟ ولی آیا این کافیه؟

‌
سازنده‌ها به دنبال پول هستند که آخر سر بهش می‌رسند اما چیزی به سینما اضافه نشده، چه بسا کم هم شده. (قسمت دوم فیلم جوکر هم مثالی دیگه)

حالا شاید بپرسید این چه ربطی به ما داره!
نویسنده‌ها هم توی این دام خواهند افتاد. شما ایده خیلی خوبی ممکنه پیدا کنید و داستانش رو بنویسید. اما اونقدر غرق در خفن بودن ایده هستید که عیب‌های محصول نهایی خودتون رو شاید نتونید ببینید. این همون دامیه که ازش حرف میزنم.

ایده خوب، عملکرد بد، نتیجه نگرفتن، دلسرد شدن. رها کردن ایده و هدر رفتن آن.

حالا راهکار چیه؟ نقد بخونید.
کسی که مقاله نقد و بررسیِ اثری رو مینویسه حتماً باسواده و می‌تونه نکات مثبت و منفی اثری رو ببینه. وقتی ما هم یاد بگیریم نقد کنیم و مثبت و منفی‌های یک اثر رو ببینیم، اونموقع ویرایش کردن کار خودمون رو هم یاد می‌گیریم.
هنر و مقصود نهایی اینه که خود نقد کردن رو یاد بگیریم تا در دام غرور کاذبی نیفتیم که نفهمیم آیا حقیقتا کارمون خوبه یا فقط ژستش رو داریم!

نقد بخونید، تا نقد کردنِ اصولی یاد بگیرید.
فراموش نکنیم نقد کردن فقط دیدن نکات منفی نیست! و نقد دیگران آسونه؛ نقد کردن خودت هنره.

درضمن آثار قوی رو بخونید (تا قلم شما هم قوی بشه) آثار ضعیف رو بخونید (تا بدونید چی باعث شده ضعیف قلمداد بشن و شما انجامش ندید. ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان!)

سریال پسران. یک ایده عالی که در عملکرد رو به افول رفت.
باید در خوندن نقد به این دقت کنید که چی باعث شده یک ایده خوب در عمل خراب بشه. یکی از اونها استفاده نکردن از پتانسیل عناصره. (کنارش مراقب افراط هم باید بود)
مثلا شما قصه‌ای می‌نویسید که توش جادوگر زیاده و انواع و اقسام جادو و طلسم و سحر بلدن اما در طول کل قصه فقط یکی دو بار صحنه مبارزه جادویی یا استفاده از جادو داریم. ( ایده: کلی جادوی زیبا که قراره توی داستان بیاد. عملکرد: هیچ! نتیجه: افتضاح.)

آگاتا کریستی همیشه کلی ایده برای داستان‌های جنایی داشته اما چیزی که اونو به شهرت رسونده قدرتش در استفاده از ایده‌ها و معماهای جناییش بوده.

درنهایت برای جمع‌بندی ازتون می‌خوام که موقع نوشتن حواس جمع باشید. صرف راضی بودن خودتون از اثر حتماً به معنی عالی بودن کار نیست. برای پیدا کردن عیب باید عیب‌یابی رو یاد بگیرید و راهش خوندن نقد و منتقد شدن خودتونه. (حتماً لازم نیست بلافاصله یک منتقد درجه یک بشید. همه چیز پله پله‌ست و نویسنده همه چیز رو باید با هم و کنار هم یاد بگیره. پس زیاد به خودتون سخت نگیرید؛ شل هم نگیرید!)
با آرزوی موفقیتتون