داستان نویسی (63)- انتشارات مانا ایده
درباره مرگ شخصیتهای اصلی قبل از هرچیز باید بگم که راه رفتن روی لبه پرتگاه هستش.
مرگ باید تاثیرگذار و به یاد ماندنی و منطقی باشه.
اصل هدف از این کار دادن شوکی قوی به مخاطب هستش چون آخرین چیزیه که میشه پیشبینیش کرد. اما صرف شوکه کردن به تنهایی هیچ سودی نداره.
مهمترین نکته: در ۱۰۰٪ مواقع مخاطب از این اتفاق خوشش نمیاد و باید کلی دلیل قانع کننده و دلجویی و جبران توی داستان بذارید و مخاطب که قهر کرده رو با داستان آشتی بدید.
مارتین داستان نغمه رو با کتاب گات و شخصیت ند استارک شروع کرد و با مرگش تمومش کرد. همه قصه رو هیت کردند و اگر حمایت یک نویسنده دیگه نبود تقریباً همه قانع شده بودند که قصه ارزش دنبال کردن نداره. (نصف داستانی که مارتین نوشته روی مرگ شخصیتهای اصلی تکیه کرده و اون نصف دیگهش برای جبران لطمههاشون به قصه اختصاص پیدا کرده. پس مرگ شخصیت اصلی تاوان داره!)
شخصیت اصلی هدفی برای به سرانجام رسوندن داره و اگر در این راه بمیره باید هم ارزش عملش نشون داده بشه هم تأثیر زیادی داشته باشه و هم بتونید جاشو با بقیه کاراکترها پر کنید که قصه رو تموم کنن. و در عین حال جاش همچنان باید خالی باشه تا نبودش رو مخاطب حس کنه و دلتنگش بشه.
لوسترین کار در این زمینه برگردوندن شخصیت حذف شده و زنده کردن دوبارهشون هستش. (درباره واریانت و نسخههای فرعی که توی داستانهای آب دوغ خیاری کمیکی و اقتباسهاش حرف نمیزنم.)
بازگشت شخصیت با ویژگیهای اصلی قبل از مرگش میگم، طوری که انگار آب از آب تکون نخورده. خب اینجور مواقع باید پرسید پس اصلا هدف از کشتن طرف چی بود؟!😐
مرگ شخصیت مکمل به خودی خود ناراحتکننده و حتی عذابآوره اما اینکه کی مرگش رو رقم میزنه و یا علتش کی بوده خیلی مهمه. همه این موارد به سنگینی و قدرت داستان اضافه میکنه. اما اگر وسط یک صحنه با گلولهای چیزی بزنی طرف رو بکشی چیزی به قصه اضافه نمیشه جز یک شوک.
اشک شخصیت اصلی رو دربیاریم باعث نمیشه خواننده هم حتماً اشکش در بیاد. اتفاق غمانگیز زمانی رخ میده که اگر برعکسش رخ میداد خیلی خوشحال میشدیم.
این مرگی که رقم میزنید فقط جنبه احساسی داره یا به تکمیل قوس شخصیتی کمک میکنه؟
صحنه رو خوب بچینید! غافلگیری فقط گاهی وقتها خوبه اما موقعیت پرهیجان و استرسزا بنظرم بهتره. شخصیت در موقعیتی قرار بدید که مخاطب بفهمه خطر تهدیدش میکنه و آمادگی ذهنی پیدا کنه.
اگر لازمه و موقعیت میطلبه شخصیت رو زجرکش کنین ولی الکی کشش ندید (مثلا طرف صد تیر خورده اما هنوز نمرده و منتظره شخصیت اصلی بیاد بالا سرش و حرف آخرش رو مثل فیلم هندی بزنه و بعد جون بده!)
اگر قراره دیالوگی قبل مرگ زده بشه زمان و موقعیت مناسب خلق کنید و اگر شد بدون دیالوگ بذارید طرف بمیره چون حرفهای نگفته دردش بیشتر با مخاطب میمونه. (طرف یک عمر عاشق بوده اما هرگز نگفته، ولی بالاسر جسد عشقش اینو داد بزنه مثلاً. این از اون صحنههاست)
باز تأکید میکنم شخص مرده رو برنگردونید. اگر قصهش هنوز تموم نشده مرگش رو رقم نزنید. اگر سر این کار خیلی گیر و سمج بودید حداقل مرگش رو مبهم کنید. (شخصیتهای داستان فکر کنند طرف مرده ولی جسدی ازش پیدا نشده و مخاطب شک داره مرده باشه.
بازگشت شکوهمندانه اما قضیهاش فرق داره.
شرلوک در داستان سقوط راینباخ (یا آبشار راینباخ) به نظر میومد که مرد و قلب مخاطب اومد تو دهنش از بس شوکه کننده بود اما تهش معلوم شد نمرده و صحنهسازی بود.
یا بازگشت شخصیتی مثل گاندلف در لوتر. این یکی هم درسته چون اون قاعدهای خاص رو طی کرد: گاندلف خاکستری مرد و گاندلف سفید برگشت. اینجا تحولات شخصیتی هدف بوده نه صرفاً فقط یک شوک داستانی.
حتماً لازم نیست مرگ شخصیت اصلی غافلگیری باشه و میتونید از همون صفحه اول وعدهاش رو بدید. این هم یک روش دیگهست. مخاطب مدام مضطربه و گاهی فکر میکنه سر کاری بوده ولی هر دفعه که خطری ظاهر میشه میترسه همون وعده باشه.
گفتم وعده مورد بعدی رو سریع بگم؛ پیشگویی! توی یک داستان فانتزی یک پیشگویی بگه شخصیت اصلی باید خودشو فدا کنه تا شر قصه از بین بره! (هریپاتر هم باید میمرد تا یکی از Horcrux ها از بین میرفت اما دیدیم این هم صرفاً یک عنصر ایجاد اضطراب بوده برای شخصیت اصلی. اما در همین قصه مرگ دامبلدور که قویترین جادوگر بود رقم میخوره که دور از ذهن بود و شوک عمیقی وارد میکنه. و برای غافلگیری بیشتر در مجموعه اقتباسی دیدیم که قاتل هم عوض میشه)
در نهایت باید توصیه کنم خیلی سمت این موضوع نرید چون همونطور که اول عرض کردم این کار راه رفتن روی لبه پرتگاه هستش. ریسکی که کل داستان رو تهدید میکنه.
ولی وقتی دیدید این کار (مرگ شخصیت) لازمه، دلسوزی نکنید که طرف گناه داره و بذارم خوشبخت شه و بعد طرح رو خراب کنید. و خساست به خرج ندید و بیرحمانه قلع و قمع کنید. مرگ باید دردناک باشه. (درد جسمی یا بصری یا هردو)