هیچوقت در چگونه نوشتن دیالوگ فکر نکنید. فقط خودتون رو بذارید جای اون شخصیت و ببینید چطوری فکر می‌کنه و لحنش چیه و چه باورهایی داره. این ذهنیت رو داشته باشید ولی تأکید می‌کنم که آزاد و رها دیالوگ بنویسید. فقط حسی که لازمه برسه، اون منظوری که دارید منتقل بشه.
بعداً وقت برای بازبینی و ویرایش زیاده

از تصور ذهن شخصیت‌ها برای نوشتن دیالوگ حرف شد اما گاهی اوقات دیالوگ‌هایی که باید بنویسیم متعلق به کسانیه که نمی‌تونیم تصوری از ذهنشون داشته باشیم. اینجاست که تخیل و منطق شما باید صد خودش رو بذاره و دیالوگ سازی کنه.

ببینید دیالوگ‌گویی با دیالوگ‌سازی فرق دارند. همه می‌تونیم راحت تصور کنیم یک سرآشپز موقع پخت و پز چی می‌تونه بگه، یک معلم سر کلاس چی میگه، یک پلیس حین انجام مأموریت چی میگه، یک کارآگاه سر صحنه جرم چی میگه و.....

اما به همین راحتی میشه تصور کرد یک قاتل زنجیره‌ای چی میگه؟ یک دکتر روانپزشک با سابقه چطوری حرف می‌زنه؟ یک رئیس مافیا چطوری سخنرانی می‌کنه که باابهت باشه و ازش بترسن؟ یک فرمانده قرون وسطایی لحظه‌ای قبل شروع جنگ چی فریاد می‌زنه؟ یا تخیلی‌تر بگیم، یک اختاپوسی که حرف میزنه چی میگه؟ یک موجود از یک بعد دیگه، یک دیو یک اژدها یک ربات؟!

مشخصه که کار آسونی نیست ولی یک نویسنده ذهنش اونقدر قوی هست (یعنی باید باشه) که میتونه برای هر چیزی دیالوگ بسازه.

برای سرگرمی و تمرین یک چالش درست کنید برای خودتون. برای هر چیزی که در طول روز میبینید و با به ذهنتون میاد دیالوگی توی دلتون بگید یا فکر کنید اگر قرار بود باهاش گفتگو کنید اون چی می‌گفت از بالش و لیوان و پنجره تا درخت و ماشین و زمین و آسمون
حتی گوشی دستتون.

✅موقع خوندن کتاب‌ها، دیالوگ‌های خفنی که می‌بینید رو یادداشت کنید و علامت بزنید. هرچند وقت یکبار بهشون نگاهی بندازید.

✅ بعضی وقت‌ها جملاتی قشنگ به ذهنتون میاد که ربط خاصی با داستانی که می‌نویسید نداره. اونارم یک جایی یادداشت کنید! شاید برای یک داستان دیگه در آینده به درد خورد. (مورد بوده تنها یک دیالوگ، ایده‌ساز بوده برای نوشتن یک داستان.)