یکی از بهترین عناصر برای خلق درامای قوی در داستان‌ها پیچش‌ها هستند و به خصوص درمورد شخصیت‌ها و باز به خصوص شخصیت اصلی! و البته مسیری که به این نقطه ختم میشه یعنی یک نزاع درونی!
چرخش از یک سمت به سمت دیگه می‌تونه شوکه کننده و هیجان‌انگیز و فراموش نشدنی باشه. چرخش از سمت شر به خیر و خیر به شر هردو به نوبه خود جذاب هستند ولی اینبار فقط چرخش از خیر به شر رو بررسی می‌کنیم.

بیاید در نظر بگیریم شخصیت اصلی قراره ناجی باشه و با شرارت بجنگه (یا حتی خیلی ساده، یک شخص آروم و بی آزار باشه) اما در بخشی از داستان بخاطر یک اتفاق که اکثراً شکست عاطفی در شکل‌های گوناگون هست باعث دگرگونی تفکرات این شخص بشه و به نقطه مقابل خود و دقیقا تبدیل به همون هیولایی بشه که به قول نیچه سعی داشت باهاش مبارزه کنه!

برای اینکار باید یک بیس محکم ساخت و احساسات مخاطب رو با شخصیت اصلی درگیر کرد. یک سرگذشت و اوریجین قوی که باعث بشه همه این شخصیت رو دوست داشته باشند (چه درون و چه بیرون قصه)
بعد باید اتفاقی رخ بده که این شخص از ذات اولیه (که می‌تونه آموزش‌ها، مرام و بینش شخصی، باور و عقیده‌ای عمومی، باور به قانون و یک سری بایدهای خاص و یا کلی چیز دیگه باشه) دور بشه و اون سمت قضیه قرار بگیره.
مثلاً یک پلیس یا دکتر تبدیل به قاتل شه، یک شوالیه به اهریمن سوگند بخوره، یا نیرویی از جنس شرارت‌ها وادارش کنه علیه باورهاش بشه یا اصلا کاری کنه که باور اولیه‌اش کاملاً غلط و شر مطلق به نظر بیاد.
خب مواردی که در این مغاکی که نیچه می‌گفت سقوط کردن زیاده. مکبث، والتر وایت، لرد ولدمورت، آناکین اسکای واکر، دنریس تارگرین(در سریال، نه در کتاب) آرتاس، مگنتیو (مردان ایکس)، ملفیسنت، آلبرت وسکر، نیگن، و کلی آدم دیگه که اولش خوب بودن ولی بدمن قصه شدن.

اینکه در نهایت دوباره تغییر جبهه و عقیده میدن و دوباره شخصیت مثبت میشن واقعا به قصه و اون شخصیت و البته تصمیم نویسنده برمیگرده. بحث الان این نیست.

چیزی که جذابیت بیشتری داره اون تقلا و تنش درونی هستش که شخصیت رو به بد شدن هل میده. این فرایند اگر به خوبی به تصویر کشیده نشه داستان شکست می‌خوره. مثلا شخصیت مثبت میره توی یک غار یا آزمایشگاه و وقتی میاد بیرون هیولا و قاتل زنجیری شده! این افتضاح خواهد شد چون هیچی جز اون تبدیل نشون داده نشده!
باید پیش زمینه چید و زمینه سازی کرد و مسیر برای رخداد این اتفاق رو صاف کرد. همین روند هم خرد خرد خواهد بود و پله پله پلیدی خودش رو نشون میده. (شیطون چجوری گول میزنه؟ همونطوری که آب سنگ رو سوراخ می‌کنه!)
این کشمکش حتماً نباید نتیجه بده. مثلا در شاهزاده ایرانی، در قسمت دوم می‌بینیم با یک ماسک یک خوی پلید در ناخودآگاه بیدار میشه و در بازی سوم برای تصاحب همه چیز اقدام می‌کنه. زیبایی این جدال و نزاع درونی گفتگوهاییست که رد و بدل میشه! چی خوبه چی بده؟ پس فلسفه نقشی مهم ایفا می‌کنه و لازمه به سراغ کتاب‌هایی مثل آثار نیچه که معنای دیگری از خیر و شر شرح میده برید.
به قصه باید معنا و مفهوم بدید.

آدمها خصایص و علایقی دارند که نمی‌تونن بروز بدن و رازهایی مگو که نباید برملا بشن. بعضی خواسته‌ها همیشه باید سرکوب بشن. درمورد چیزهایی دارم میگم که اگر رها باشند آدم رو فاسد و شرور می‌کنند. وجدان اولین دیوار مقابل این موضوعاته. آموزش، عقاید و باورها، قوانین و تابوها دیوارهای بعدی. ولی همیشه وقتی این دیوارها شکسته میشن اون شخص توسط دیگران قضاوت میشه و شرور می‌نامند. (حتی اگر واقعاً اون عمل بد نباشه همین که خلاف موج شنا کرده مجرمه‌.) باید این مبارزه درون ذهنی و روحی نشون داده بشه. تردیدها و شک‌ها باید در قصه روشون تاکید بشه. در یک کلام کشمکش بسازید.

دلیل منطقی خیلی مهمه!
آناکین باورش به جدایی رو از دست داد! مگنتیو تبعیض نژادی دید، مکبث طمع قدرت و البته زنش اونو سوق داد، ولدمورت طرد شد، والتر وایت بخاطر فقر وفشار زندگی هایزنبرگ شد، ملفیسنت خیانت دید، نیگن شرط بقا رو درک کرد و الا آخر...

به یاد داشته باشید پیچش‌ها چاقو دولبه هستند. اگر درست استفاده نشه کل داستان رو از بیخ ویران می‌کنه.