از نظر من، نویسنده همیشه قوی‌ترین دیالوگ‌ها، یعنی حرف‌هایی که شاید و اگر از زبان خودش در دنیای واقعی گفته بشه ممکنه قضاوت بشه رو می‌ذاره تو دهن ویلن قصه که اگر هم قضاوت شد بگه اون حرف یک آدم بده‌ست و منم مثل بقیه فکر می‌کنم!
ولی با این وجود خیلی وقت‌ها همه با ویلن بیشتر از قهرمان موافقیم و دوستشون داریم. میدونین چرا؟ چون نظمی که دوست داریم از بین بره اما نمی‌تونیم ازبین ببریم رو اونها توی تخیل ما انجام میدن. بدون دردسر و عواقب.
در دنیای واقعی هیچکس یک قاتل رو دوست نداره اما همه جان ویک رو دوست دارند!
و هیچ‌کس یک دیوانه زنجیری رو حتی نگاه هم نمی‌کنه چه برسه به گوش دادن بهش اما تقریبا همه دیالوگ زیر رو از معروف‌ترین دیوانه یعنی جوکر رو بارها شنیدیم:


«مثل اونا حرف نزن. تو با اونا فرق داری. حتی اگه بخوای شبیهشون باشی. از نظر اونا تو فقط یه دیوانه عوضی هستی! درست مثل من! الان بهت احتیاج دارن. وقتی دیگه بهت نیازی نداشته باشن؛ مثل یه جذامی تو رو طرد میکنن! میدونی؛ اخلاق‌مدار بودن و قواعدشون یه شوخی بی‌مزست! با روبه‌رو شدن با کوچک‌ترین دردسری، همه اینا رو فراموش میکنن! اونا فقط تا جایی خوب هستن که دنیا بهشون اجازه میده. بهت اثبات خواهم کرد. وقتی اوضاع بد بشه، همین مردم متمدن حاضرن همدیگه رو بخورن! پس من یه هیولا نیستم. فقط نقطۀ جوش بقیه هستم! (یک قدم ازشون جلوترم!)

همین چند وقت پیش توی سریال خاندان اژدها وقتی مردم کینگز لندینگ دچار قحطی شدند به همون میزان توحشی رسیدند که جوکر در دیالوگ بالا تصور کرده.

یا در داستان وی فور وندتا، نویسنده یک پارتیزان که همه‌جا رو به هم می‌ریزه رو قهرمان قصه می‌کنه. ولی هیچکس هیچوقت در دنیای واقعی کسی رو با این اعمال تأیید نمی‌کنه (حتی اگر در دل بکنه در ملأ عام و برای حفظ ظاهر یک مجرم رو تأیید نمی‌کنه چون هزینه داره)

این بهمون نشون میده که افسارگسیختگی زبان وقتی حرف رو در دهان ویلن داستان بذاریم نه تنها قضاوت نمی‌شیم بلکه شخصیتی که خلق کردیم زبان‌زد میشه.
وقتی نویسنده نقدی به دنیاش و جامعه‌اش داره اون رو توی دهن شخصیتها خصوصاً ویلن می‌ذاره تا هم حرفش رو زده باشه هم هزینه‌ای براش نداشته باشه.

شخصیت‌هایی مثل جوکر حقایق بشر رو که تاریخ هم ثابتش کرده رو بهمون یادآوری می‌کنند. حرف‌هایی می‌زنند که گفتنش برای خودمون سخته چه برسه به پذیرفتن بودنشون. ویلن‌ها نمیذارن سرمون رو بچرخونیم و مسائل رو نادیده بگیریم.
در کنارش نویسنده موظفه اگر راهکاری می‌دونه ارائه بده و باید دغدغه‌مند باشه.

در پایان همین جوکر میبینه وقتی مردم راهنمایی بشن و نظم و قانون حفظ بشه نقشه‌اش شکست می‌خوره. یعنی نویسنده داره میگه لزوم حفظ تمدن برای بقا بشر ضروریه. چون نبود تمدن دنیا رو شبیه فیلم مدمکس میکنه.

دوست داشتید نظرتون رو بگید.